مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
 
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥  

 



 
فال امروز
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠  

فروردین: امروز تقریباً برای شما آسان است که احساسات شخص دیگری را تحقیر کنید، اما اگر خیلی بی‌ملاحظه باشید، احتمالاً خیلی زود نتیجه مطلوب را خواهید گرفت .

اردیبهشت: آنچه برای خود میپسندی برای دیگران نپسند(و بر عکس!).بله درست شنیدید .این باعث می شود همه دوستان خود را از دست بدهید و به جایش یک سری دوست جدید پیدا کنید .هیچ به هیجان داشتن دوستان جدید مخصوصا از جنس مخالف  فکر کرده اید ؟!!

 خرداد: اااووووم !   بهتره از فال شما چیزی نگم.چون هفته بسیار تخمی در پیش خواهید داشت.ماشینتان را دزد خواهد برد که البته خواهید فهمید که آن دزد جرثقیل پلیس بوده و صد بار دعا خواهید کرد که کاش به جای پلیس همان دزد ماشینتان را برده بود.با یکی از نزدیکانتان دعوای سختی خواهید کرد تا جایی که کارتان به

بیمارستان میکشد و در آنجا میفهمید که به یک بیماری نادر ولاعلاج دچارید و یک هفته از عمرتان بیشتر باقی نمانده است.به نامزدتان زنگ میزنید که دلداریتان بدهد میفهمید که با شخص دیگری نامزد کرده است...میخواهید بقیه اش را بشنوید یا پی مقدمات  خاکسپاری میروید ؟!

تیر: شما آدم پرتوقع ،دپرس،بی اعتماد،منفی گرا با یک توهم هنری بالا هستید؟هیچ اشکالی ندارد.با کمی غرور و بی اعتنایی همه مشکلات شما حل خواهد شد.اگر هم حل نشد هیچ اشکالی ندارد ،شما همچنان سرد و بی اعتنا بمانید.

مرداد:«سلام زنگ زده بودی .کاری داشتی؟»   در جواب هر تماسی که با موبایلتان گرفته شده و شما پاسخ نداده اید این اس ام اس را ارسال کنید.شاید همه بگویند عجب آدم اَنِ خسیسی !ولی در پایان ماه خبرهای خوشی از مخابرات به شما خواهد رسید.

شهریور: شما  آدم صادقی هستید و این بزرگترین حماقت زندگیتان است.این کافی نیست که خودتان را ده سال جوانتر جا بزنید و یا از مشکلات داشتن یک هتل توی کالیفرنیا بنالید ،سعی کنید دروغهای شاخدار تری بگویید.این هفته در معاملات اقتصادی موفق خواهید بود چون به هر کاری دست خواهید زد و شما از هیچ خدمات قبل از فروشی روی گردان نیستید!

مهر:شما آدم با احساسی هستید و همین الان دلتان برای یک نفر خیلی خیلی تنگ شده است.ولی سعی کنید به روی خودتان نیاورید .اگر او هم دلتنگ شما بود حسابی تحقیرش کنید.در خیال خود او را تصور کنید که تا اخر عمر هق هق گریه میکند و در حالی که به عکس شما خیره شده آه های بلند و کشدار میکشد و در نهایت از غم دوری شما تابش تمام شده و خودکشی میکند در حالی که وصیت میکند روی قبرش بنویسند که عاشق تو بوده و عاشق تو مرده !

حال اگر شخص مورد نظر تنها نماند و پس از مدتی به بی لیاقتی شما پی برد این جانب گوینده ی فال هیچگونه مسئولیتی را بر عهده نمیگیرم.ازکجا معلوم قهوه را با دست چپ انگشت نکرده باشید و یا به جای نیت،است***ع  نکردید؟؟

 

فال متولدین سایر ماه ها هم باشد برای بعد.



 
آدمها میان و میرن
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩  

آدمهای دور و بر ما میان و میرن مهم اینه که قدرشون رو بدونیم و از با هم بودن لذت ببریم .وقتی هم که رفتن...خوب دیگه رفتن !  مهم اون لحظه هایی هستند که با هم بودیم .لحظات خوبش خاطرات قشنگی هستند که توی قلب ما می مونند و لحظات تلخش هم همگی تجربیاتی ارزشمندند . تا وقتی آدمهای جدید میان دوباره اون اشتباهات رو تکرار نکنیم .

آدمها میان و میرن و استانداردهای ما رو تغییر میدن .کلی از ما یاد میگیرند و کلی به ما یاد میدهند .اونا  باید  بیان  تا لذت با هم بودن رو تجربه کنیم و باید برن چون آدمهای دیگه ای توی راه هستند .

برای همه ی کسانی که آمدند و رفتند آرزوی خوشبختی می کنم و امیدوارم قشنگترین و بهترین لحظه ها در انتظارشون باشه و به تمام آرزوهای دور و نزدیکشون برسند.

(البته همه حواسمون باشه که چی آرزو میکنیم !)

      

                                 *    *     *

 

پاورقی : «جود لاو» در سکانس آخر فیلم الفی جزء  دستاوردهاش میگه : آزادی هام هنوز سر جاشه و مجردم !

 



 
خاطرات
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٥  

تب

پنکه سقفی بالای سر توی مسافر‌خونه درجه سه می‌چرخه و می‌چرخه تا خودش رو خنک کنه.خودت رو پیچیدی بین ملافه‌ها .نمی‌دونی یک قلپ آب یخ می‌خوای یا یک جفت لب داغ...شایدم یک قلپ آب یخ روی یک جفت لب داغ

 موسیقی دوست داشتنت

چه دلنشین است خاطره‌ی آمدنت آنگاه که آرام و مهربان سیمهای ناکوک روح خسته‌ام  را نوازش کردی . هنوز سینه‌ام از موسیقیایی ترین آهنگ عشق میلرزد ... هنوز هر لحظه عاشق‌ترم

اعتراف

محکم  در آغوشم کشیدی و گفتی :تا ابد دوستت دارم و با تو خواهم ماند.

چشمانم را بستم...تا تردید را در آنها نخوانی و با تردید بوسیدمت

کابوس

بترس

از لبخندهای ناباورانه

دوستت دارم‌های عادت شده

از قرار ملاقاتهای بیات

قهرهای یک روزه و دوروزه

از همه‌ی عطرهای سبک و سرد و شیرین

از خدا‌حافظی

از بلیتهای یک سفره

از گوشی‌های خاموش

از « ببخشید واگذار شده » /.

دلخور نباش

 

میدانم

چه توقع بی‌جایی از تودارم

مرا فراموش کن بدون کینه و دلخوری

وجدانم درد می‌کند

دست و پا و مغزم هم

اصلا بدن درد دارم

ترک اعتیاد از نوع احساسی

احساس از نوع ترس و عشق و حماقت

مثل کنجشگکی سرت را کنده‌ام

و به آبگوشت ظهر فکر می‌کنم

با مهربانانه ترین لحنی که بلدم می‌گویم

از من دلخور نباش عزیزم



 
وبلاگ رسمی آقای مهندس !!!
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱  
 
عصیان
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۸  

 

 

عصیان

 

١

 

نشستم روی صندلی و به دوست آرایشگرم گفتم کوتاهش کن ! نوک موهام رو گرفت توی دستش تا مثل همیشه یکی دو سانتی از تهش بزنه ،گفتم :نه ،خیلی کوتاه کن یه جوری که فقط یکی دو سانت بمونه .با حسرت و ناباوری نگاه کرد .خندیدم .خندید .فکر کرد مثل همیشه دارم باهاش شوخی میکنم .همیشه دوست داشت موهای پر و سنگین من رو براشینگ کنه ، ببافه یا به هر بهونه ای باهاشون بازی کنه .گفت شیطون شدی ها ! چه خبر شده ؟به ما هم بگو . نمیدونم به اون گفتم یا توی دل خودم : یک جایی خوندم که ما زنها وقتی زورمون به کسی نمیرسه علیه خودمون عصیان میکنیم .کوتاهشون کن این لعنتیا رو .کوتاهِ کوتاه !

٢‌
وقتی رشته های بلند مو تکه تکه به زمین می افتاد با خودم فکر میکردم : چقدر از چیزهای بی ارزش بت میسازیم .چقدر به هر چیز بی ارزش وابسته میشویم .‌

٣
سرم سبک شده .پشت گردنم هوا می خوره .قلبم خالی خالیه

۴ 

تلفن زنگ میخوره .یکی اون طرف خط نگران حالمه .چطور بهش بفهمونم که خیلی خوبم و بهتر از این نمیشه !؟



 
سرگیجه
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦  

بعد از هشت ساعت که روی اعصاب همه پاتیناژ رفته بود وقتی داشت پاش رو از در بیرون می گذاشت یکی با کلافگی گفت : اَ اَ اَه ه ه ه...اینم خودشو چیز کرده ما رو چیز !یکی نیست بگه بابا اینقدر از چیز ایده«آلت» آویزون نشو اینهمه توهم و غرور هیچ چیز دنیا رو پاره نمیکنه جز چیز خودتو .پارانویا میدونی چیه ؟

          



 
شب
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٢  

به زور شعله‌های آتشی که افروخته‌ایم و دو طرفش روی دو تکه سنگ نشسته‌ایم می‌توانم صورتش را ببینم . همه جا خیلی تاریک است .شاید تا فرسنگها هیچکس نیست . صدای شغالها از فاصله‌ای نه چندان دور به گوش میرسد.
کمی ترسیده‌ام . دلم میخواهد آنطرف آتش بنشینم و خودم را به او بچسبانم .  اما از جایم تکان نمیخورم . از همانجایی که نشسته‌ام او را میبینم که چوب نیم‌سوخته‌ای بر میدارد و سیگارش را روشن می‌کند . هنگام روشن‌کردن سیگار چشمهایش را تنگ میکند  و به سیگارش پک میزند . این کار تمام زیبایی رقص شعله‌ها روی صورتش را به‌هم میریزد .
وقتی سیگار را از لبانش دور می کند و صدای شغالها برای لحظه‌ای قطع می شود ،فقط من می‌مانم وآن نگاه و آن رقص شعله‌ها .
از همان موقع که داشتیم چوب جمع می کردیم یا....نه ...قبل تر ...زمانی که راه می‌آمدیم تا به اینجا برسیم و یا حتی قبل تر از آن  ، او یک‌ریز حرف میزند و من گوش میکنم . اصلا عاشق اینم که راه برویم و او یک ریز حرف بزند ، چوب جمع کنیم و او یک‌ریز حرف بزند ، دور آتش بنشینیم و او یک‌ریز حرف بزند ، شغالها خفه شوند و او یک‌ریز حرف بزند.
با انگشتان بلندش سیگارش را می‌تکاند . کودکی از درون نگاهش به من لبخند میزند .
ناگهان حس می‌کنم سه نفریم ! چقدر این کودک را دوست دارم و چقدر از دیدن این کودک وحشت می‌کنم ...
دلم می‌خواهد به آن سمت آتش بروم و خودم را به او بچسبانم  . اما از همانجایی که نشسته‌ام تکان نمی‌خورم . سیگارش را خاموش می‌کند و ناگهان تمام قد می‌ایستد .ساکت شده است .دیگر یک‌ریز حرف نمیزند .می‌خواهد برود و چوب بیاورد .اصلا عاشق اینم که با هم راه برویم و با هم چوب جمع کنیم و او یک‌ریز حرف بزند .ولی او ساکت است و می‌خواهد تنها چوب جمع کند .

کودک نگاهش او را با خود می برد و هر دو در تاریکی گم میشوند .حالا او در تاریکی گم شده است و هر سه می‌دانیم که هرگز نخواهد آمد .صدای شغالها به گوش می‌رسد . منتظر کسی نمیشوم که آرام در تاریکی به من نزدیک شود و مرا در آغوش بگیرد و  هر دو با هم روی یک تکه سنگ در یک طرف آتش بنشینیم و نور شعله‌ها بر پیکر ما برقصد .

از روی تکه سنگ بلند می‌شوم . چند تکه چوب باقی‌مانده را روی آتش میگذارم و می‌روم . من هم در تاریکی گم می‌شوم ./

 


به یاد اردیبهشت ٨۶

به یاد اردیبهشت 86



 
بدون شرح
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢  

shop adress

shop name

 



 
استفاده از نوع بهینه
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤  

اینجا دانشکده دامپزشکی نیست !

اینجا حتی درمانگاه حیوانات کوچک هم نیست !

اینجا چند متر آن طرف تر ، یعنی دانشکده مدیریت تهران مرکزیست !

اینجا جایی است که قرار است مدیران فردا را تربیت کنند .

نمیخواهم از مدیریت استادان سر کلاس بگویم .نمیخواهم از اتوماسیون اداری اینجا و یا سایت همیشه هنگ اینجا بنویسم.

این بُردهای نازنین از جلوه های سیاحتی و زیارتی اینجاست .بسیج دانشجویی برای به نمایش گذاشتن عکسها و روزنامه هایی که حتی اعضای آن واحد هم رقبتی در تماشای آنها از خود نشان نمیدهند از این بُردها استفاده میکند .

و اما منظره ی بدیعی که میبینید نحوه ی اطلاع رسانی و به نمایش گذاشتن نمرات دانشجویان است :

 

 

میبینید که چه استفاده ی بهینه ای از بردها شده و نمرات دانشجویان که از نظر مدیر این دانشکده خیلی هم مهم به نظر نمیرسد اینجا و آنجا ، کف زمین ، روی شوفاژ چسبانده شده است و اگر کسی دلش خواست میتواند آنرا بکند و با خود ببرد و بقیه را در خماری بگذارد !

دست مدیران مدیرپرور دانشکده مدیریت تهران مرکزی درد نکند  !!!



 
WARRNING
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۸  

warrning

اگر از فحش شنیدن بدتون میاد

اگر فکر میکنید برای یک خانم زشته که از الفاظ عامیانه و گاهی هم رکیک در نوشته هاش استفاده کنه

اگر فکر میکنید که خیلی آدم گنده ای هستید و در زندگی دیگران اثر گذار که هر چی مینویسند راجع به شماست و بهتون بر میخوره

اگر فضولید و بی شهامت (فضول چون دوست دارید از کار دیگران سر در بیارید و بی شهامت چون جرات ندارید مستقیما از خود شخص بپرسید)

            ((  این وبلاگ را نخوانید ))

 

چون هم فحش میشنوید ،هم رفتارتون اینجا نقد میشه ،هم هیچی گیرتون نمیاد که حس فضولیتون رو ارضا کنه



 
حافظ
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱  

امشب به تبعیت از یکی از دوستان نازنینم فال حافظ گرفتم .به نظر من که حضرت مثل همیشه زد توی خال !

 

گلعذاری ز گلستان جهان مارا بس
زین چمن سایه آن سرو روان مارا بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران مارا بس

قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان مارا بس

بنشین بر سر جوی . گذر عمر ببین
کاین اشارت زجهان گذران مارا بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان مارا بس


یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان مارا بس

از در خویش خدارا به بهشتم مفرست
که سر کوی تو آن کون و مکان مارا بس

حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافی است
طبع چون آب و غزلهای روان مارا بس

 

نظر شما چیه ؟!