مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
تب
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱  

پنکه سقفی بالای سر توی مسافر‌خونه درجه سه می‌چرخه و می‌چرخه تا خودش رو خنک کنه.خودت رو پیچیدی بین ملافه‌ها .نمی‌دونی یک قلپ آب یخ می‌خوای یا یک جفت لب داغ...شایدم یک قلپ آب یخ روی یک جفت لب داغ



 
شورت مارک‌دار
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳٠  

پسرها گاهی کارهایی می‌کنند که دوست دارند دخترها انجام بدهند

دقت کنید همه پسرهایی که شلوارشان را می‌کشند پایین و پیراهن کوتاه می‌پوشند و وقتی خم می‌شوند نصف کمر و کل باسن و پشم و پیلی هاشان را به همراه یک شورت مارک‌دار به نمایش می گذارند اگر گی نباشند حتما آدم‌های هیز و چشم چرونی هستند !



 
اعتراف
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳٠  

محکم  در آغوشم کشیدی و گفتی :تا ابد دوستت دارم و با تو خواهم ماند.

چشمانم را بستم...تا تردید را در آنها نخوانی و با تردید بوسیدمت



 
به یاد یونان
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳٠  

شنیدن بلدم...حرف زدن بلد نیستم
خواندن بلدم...نوشتن بلد نیستم
دیدن بلدم...فهمیدن بلد نیستم
دوست داشتن بلدم...شمردن بلد نیستم



 
وضو
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩  

پیرزن با چشمان سرخش همه چیز و همه کس را زیر نظر داشت.از هر کس طوری روی بر میگرداند که به قول قدیمی‌ها "انگار پشگل الاغ جلو دماغش گرفتن".
عادت همیشگیش بود.آفتابه پلاستیکی را از توی مستراح برمی‌داشت و می‌آمد جلو در حیاط می‌نشست و با اون غرور خاص خودش وضو می‌گرفت .به آدمهای نحس تارک الصلاه نفرین می‌فرستاد.چشمم را از نگاهش می‌دزدیدم وخیره می‌شدم به لکه‌های زرد ‌ادرار که در این روشنی ظهر بیشتر خودنمایی می‌کردند.وقتی آب به صورتش می‌ریخت فکر می‌کردم مشتش را پر از ادرار کرده و به صورتش می‌ریزد...