مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
iq مرغی
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱  

کشور چین اعلام کرد که در المپیک ٢٠٠٨ جهان را به حیرت وامیدارد و الحق هم که با چه عظمت و شکوهی برگزار کرد و تحسین همگان را برانگیخت . هیچ فکر کردید که این مراسم چه مخارجی برای چین در بر داشت ؟!

آنوقت ما جشنهای ٢۵٠٠ساله را کردیم پیراهن عثمان



 
شاعرانگی آن هم از نوع مدرن !!
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٩  

دیگه شمع و گل و پروانه کیلویی چند؟شاعر باید در وصف سیگار شعر بگه

لیلی و مجنون شیرین و فرهاد دیگه خز شد رفت پی کارش.این روزها تا صحبت عشق و عاشقی میشه همه میگن :آیدا و شاملو !!!!!!

 

واقعاچقدر شاعرانگی در این یک نخ سیگار نهفته‌است که آدم‌های بی احساسی مثل من درک نمیکنند .

مردهای چند زنه مثل شاملو بهتر عشق رو درک میکنند .تجربشون بیشتره



 
احترام
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦  

دوستم سفره ابوالفضل دعوت بود پیشنهاد کرد که به اتفاق برویم .من که تا به حال اینجور جاها نرفته بودم (شما حتما رفتید .اگر نرفته‌اید هم انشاالله قسمتتان بشود و بروید !!)عقل های ناقصمان را سر هم کردیم .به این نتیجه رسیدیم که مانتوی گشاد بپوشیم .آرایش مختصرمان را هم پاک کنیم تا به قول گفتنی همرنگ جماعت باشیم .

وقتی رسیدیم فکر کردم اشتباه آمده‌ایم .اینجا عروسی است و خانه‌ی بغلی سفره ! ولی دیدم که دوستم مشغول سلام واحوال پرسیست .فهمیدم که درست آمده‌ایم .جایتان خالی..آرایشهای کامل لباسهای باز و س ک س ی ...! بعد ما آن وسط با آن تیپ‌های امٌلمان واقعا وصله‌ی ناجور بودیم .

خلاصه نشستیم .برق‌ها را خاموش کردندو شمع روشن کردند و کلی فضا عرفانی شد .

راستش این پیشنهاد من بود که به دوستم گفتم : ما که زیر مانتو (لباس تو خونه) پوشیدیم .نمیتونیم مانتو را در بیاریم .موهامون بد نیست .بیا روسری هامون رو بر داریم.همین کار را هم کردیم .هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که خانمی چهل پنجاه ساله نزدیک ما آمد و گفت : خانم این چه وضعشه ؟ احترام مجلس را نگه نمی‌دارید لااقل احترام آقا ابوالفضل رو نگه دارید.حجابتان را رعایت کنید !!

به اطرافم نگاه کردم ..همه روسری پوشیده بودند حتی خانمی که به ما تذکر داد .ولی اینکه چه لباسهایی !! (آقایان این قسمت را با چشم برادری بخوانند ! ) خلاصه در حالی که به چاک سینه هایش و بازو های لختش ناباورانه نگاه می‌کردم روسریم را پوشیدم .



 
شبی چند ؟؟
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٤  

خوب که سر حساب میشدی آقای (س)  هفتاد سال را داشت.هیچ وقت ازدواج نکرده بود.عمرش را در عزب‌خانه‌ها توی بغل فاحشه‌های جور‌واجور گذرانده بود.خلاصه حسابی مزنّه دستش بود

 

 برادر آقای (س) به رحمت خدا رفت.از آنجایی که فرزندی نداشت ارثش باید بین زنش و آقای (س) و بقیه وراث تقسیم میشد.گفتند که سهم زنش یک چهارم اموال حدود پنجاه ملیون تومان می‌شود.آقای (س) به هر کس که میرسید با حالت متفکر و شاکی می‌پرسید :آخه چجوری حساب کردن ؟

آخه نشسته بود با خودش فکر کرده بود و هر چه حساب و کتاب کرده بود جور در نمی‌آمد : شبی چند حساب کردن که شده پنجاه ملیون !!



 
آلبوم خاطرات
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠  

   + این عکس عروسی کیه ؟

 

   -  این ملیساست با شوهرش

 

   + توی این یکی عکس چقدر قیافه‌ی داماد عوض شده

 

   -  آخه این ملیساست با شوهر دومش

 

   +  اِ اِ اِ اِ این یکی عروس هم انگار ملیساست!!  شوهر سومشه ؟!؟

 

   -  شوهر سومش بود.داره طلاق میگیره

 

     +  ماشاالله انگار یک آلبوم پر از لیت‌های ملیسا داری ! حالا زیاد عیب       نداره که این‌همه شوهر کرده..ولی چطور روش شده این‌همه عروسی           بگیره !؟ ...فکر کن فامیلاشون هی چند وقت یکبار کادو بخرن  لباس        بخرن و برن آرایشگاه واسه عروسی ملیسا !!!    

 

 -  آره طفلک خودش هم میگه .دیگه می‌خواد عروسی نگیره......میخوان

      عقد کنن و برن ماه عسل      



 
مخزن‌الاسرار
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠  

 این که چه تصویری انداختی پشت زمینه موبایلت و زنگ گوشیت چیه ...این که توی جمع  خانوادگی و جلوی مامان و بابا گوشیت silent یا نه ...این که چند وقت یکبار زنگ خور داری و چطور حرف میزنی ... این که چهار چنگولی چسبیدی به گوشیت و هر 3 ثانیه یکبار نگاش میکنی یا بی خیال میندازیش رو میز و میری دنبال کارت...این که زنگ اس‌ام‌است چیه و با چه سرعتی میتونی جوابش رو تایپ کنی...و بالاخره این که اگه کسی خواست یک لحظه مدل گوشیت رو ببینه قبلش (inbox) و(sentbox)گوشیت  رو(all mark+ِDelet) می‌کنی یا نه...این ها همه بخشی از شخصیت و روابط تو رو نشون میده...پس دقت کن !!!



 
تاریخ مصرف
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٥  

شدت و التهابت...عشق بی حدت و آن همه ایستادگی و مقاومتت در راه دوست داشتن را تحسین می‌کنم....

تا گفتم پخخخ پر زدی و رفتی !!!

 

پی نوشت : به قول قدیمی‌ها " مثل خر خسته منتظر هوششششش "  !



 
شبحی در مه
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩  

آفتاب از پس کوه‌ها درخشید و روشنایی روز خودنمایی کرد.انیس سرش را به سمت آسمان بلند کرد و به بدن زیبا و کشیده‌اش کش و قوسی داد.چشمان آبی و نافذش امروز برق تازه‌ای داشت.دیشب خواب دیده بود .در یکی از آن چرتهای کوتاه شبانه.خواب دیده بود در کوچه‌ای خلوت  مشغول راه رفتن است . تنها نه...انگار آتیلا هم با اوست.قوی و خواستنی .مثل همان شب خنک پاییزی که برای اولین بار او را روی پشت بامی دیده بود .بوی گرم و سکر آوری در هوا پیچیده بود .دلش می‌خواست همانجا میان کوچه با هم عشق بازی کنند.به آتیلا نگاه کرد.اما آتیلا...



 
پیچ محترمانه
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٦  

+ عزیزم تو خیلی خوبی...داری به پای من حیف می‌شی

+من خوشبختی تو رو می‌خوام وبا وجود این که قلبم به درد میاد ولی باید از وجود نازنینت دست بکشم

+جدایی از تو برای من مثل قطع عضو میمونه ولی واسه خوشبختی تو من هر کاری می‌کنم...

 

حرف های تکراری در یک داستان تکراری.داستان پیچ محترمانه !!



 
آقا ملا
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢  

فرقی نمی‌کند عصر باشد یا علی‌الصلاه ظهر.فرقی نمی‌کند پاییز باشد یا چله‌ی تابستان .این اتاق کنج حیاط همیشه نیمه روشن و نمور است.مشتریان گه‌گاه می‌آیند و یک راست به این اتاق می‌روند. پیر‌مرد لاغر و مفنگی با شب کلاهی چرک و زیر شلواری پشت به پشتی داده و روی یک میز کوتاه مشغول نوشتن است.قلم را ابتدا در یک مرکب فرو می‌برد.چند کلمه عربی می‌نویسد.بعد قلم را در جوهر دیگری زده چند خط متقاطع ویا مدور رسم می‌کند.و باز به سراغ مرکب دیگر می‌رود. زنی با صورت پف آلود روبرویش نشسته .حدودا پنجاه ساله.چشمان گشاد شده‌اش برق می‌زند.یک جور شادی زیر پوستی را می‌شود از چهره‌اش خواند. پیر مرد پک عمیقی به سیگارش می‌زند و دود آنرا مدتی بین حلق و دماغ و دهنش پایین و بالا می‌کند و سپس به آرامی از تمام سوراخهای صورتش بیرون میدهد.چشمانش را کمی تنگ می کند و از پشت حلقه‌های دود می‌پرسد :گفتی اسم مادرش چی بود ؟ _ قمر تاج. قمر تاج را بالحن خاصی می‌گوید.انگار که گفته باشد مستراح یا افعی یا اژدها . _ چایتان را بفرمایید. زن خودش را جابجا می‌کند. _شما بفرمایید .من روزه‌ام.پیشواز رفتم اگه خدا قبول کنه. مرد توجهی نمی‌کند.پک دیگری به سیگارش می‌زند زن دوباره خودش را جابجا میکند.همینطور که حرف میزند گاهی وسط رانش را چنگی میزند انگار که خارانده باشد _خدا عمرت بده اقا ملا.یک جوری بنویسید که به خاک سیاه بشینه.از جلو نظر پسرم بیافته.به هفته نکشه این لکاته خانم رو طلاق بده که بره لای لنگ اون ننه پتیارش. دعایی بنویسید که روز خوش نبینه .یک چشمش اشک باشه یک چشمش خون.صبح تا شوم مثل مرغ سر‌کنده بال‌بال بزنه.به روزگار سگ کوچه حسرت بخوره.بچه حروم‌زادش تو شکمش تیکه‌تیکه بشه.سلاطون (سرطان) بگیره به حق فاطمه زهرا.... همینطور حرف میزند وحرف میزند و نفرین می‌کند ... _آره آقا ملا اگه کمی زودتر بنویسی من به نماز مسجد می‌رسم.آخه نماز به جماعت ثوابش بیشتره...(ادامه دارد..)