مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
دلخور نباش
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٦  

میدانم

چه توقع بی‌جایی از تودارم

مرا فراموش کن بدون کینه و دلخوری

وجدانم درد می‌کند

دست و پا و مغزم هم

اصلا بدن درد دارم

ترک اعتیاد از نوع احساسی

احساس از نوع ترس و عشق و حماقت

مثل کنجشگکی سرت را کنده‌ام

و به آبگوشت ظهر فکر می‌کنم

با مهربانانه ترین لحنی که بلدم می‌گویم

از من دلخور نباش عزیزم



 
ازدواج جمعی
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱  

لطفا این ازدواج جمعی را با آن ازدواج جمعی که هر ساله کمیته‌ی امداد برگزار می‌کند یا ازدواجهای جمعی دانشجویان اشتباه نگیرید ! پس از قانونی شدن روابط همجنس‌گرایان در بعضی ممالک ،اکنون شکل جدیدی از ازدواج صورت گرفته که آن هم ازدواج گروهی میباشد.چند روز پیش مطلبی راجع به ازدواج قانونی 2 زن و 2 مرد خواندم.این وصلت چهار نفره ابتدا تا حد زیادی متعجبم کرد ولی کمی که فکر کردم دیدم خیلی بدتر از تعدد زوجات در اعراب و البته در ایران نیست.
 پی‌نوشت :حیف که این ایده به ذهن خانم عالیا و دیگر طرفداران طرح حمایت ازخانواده نرسید.این نوع ازدواج محاسن زیادی میتواند داشته باشد .از جمله حل بحران مسکن و یا دو برابر محکمتر شدن بنیان خانواده !!



 
عمو حاجی و راهنمای محلی
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦  

پسر عمه گرامی بنده که سالها خارج از کشور زندگی و تحصیل فرموده بودند به ایران باز گشته و هوس خر سواری به سرشان زده بود.همین که آدرس باغ پایین را پرسیدند عمو حاجی(رعیت باغ بالا)  به جای دادن آدرس و پلاک و کشیدن کروکی محل ،فرمودند : تو سوار شو . خره خودش بلده .پسر عمه هم سوار شدند و تشریف بردند.

ساعتی نگذشته بود که عمه خانم با داد و فریاد از راه رسیدند که :شما اختیار مهندس آمریکا رفته‌ی مرا به دست یک خر سپرده‌اید .ما که در جا نفهمیدیم چه چیز حادث شده ،ولی بعدا کاشف به عمل آمد که خر مزبور به همراه پسر عمه‌ی از همه جا بی خبر به دنبال یک ماده الاغ از طویله‌ای در ده بغلی سر در آورده‌اند !!

البته عمو حاجی همیشه سر حرف خودشان باقی ماندند که :خره راه رو خوب بلده .اون ماچه خره اغفالش کرده



 
دلتنگتر از همیشه
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤  

خیلی دلم گرفت وقتی

گفتی غذا درست کردن بلد شده‌ای

دلم گرفت وقتی

گفتی که تنها  به خانه بر‌گشته‌ای

دلم گرفت وقتی

کنار سفره‌ی هفت سینت نقش مرا هم کشیده ای

دلم گرفت وقتی

تعداد روزهای دوری را خیلی دقیق به یاد آوردی

دلم گرفت وقتی

فهمیدم که دلتنگم شده‌ای



 
بدون شرح(عکس)
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۱  

طنز



 
سورپرایز
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٩  

خواب آلود ولی خوشحال بیدار شدم .حرف‌های عاشقانه‌اش هنوز توی گوشم است .لازم نبود با آن صدای مخملینش آن همه از عاشقانه‌ها بگوید ،همینگونه هم هیجان من به او بی انتها بود .می‌دانستم که دوستم دارد و من هم می‌پرستیدمش .

امروز تولدش بود و می‌خواستم خوشحالش کنم .عصر رفتم دم اداره‌اش .تا به حال این کار را نکرده بودم .یک سورپرایز واقعی ! ماشین را جایی پارک کردم تا به محظ اینکه از اداره خارج شد ببینمش. گل و کادو ویک عالم شکلات رنگی روی صندلی عقب انتظار می‌کشیدند تا خوشحالی را در چشمان قشنگش بیافرینند . انتظار طولانی نشد . خیلی زود قامت زیبایش را بین همکارانش تشخیص دادم که آرام از اداره خارج شد .

خدایا چقدر به او افتخار میکردم . قد و قامت زیبا و آن همه متانت رفتارش در وصف نمی‌گنجید . با موبایلم شماره‌اش را گرفتم . گوشیش را از جیبش خارج کرد و شماره‌ی مرا دید .اولین تعجب را در چشمان قشنگش دیدم و دیدم که از همکارانش فاصله گرفت.

_ سلام عشقم .قربون صدات برم . چقدر دلم برات تنگ شده بود !

خودم را کنترل کردم که به یکباره از ماشین بیرون نپرم و بگویم من اینجام ! من هم با کلمات آرام و عاشقانه جوابش رادادم و برای شام دعوتش کردم . گفت :

_الان آمدم بیرون اداره که سیگار بکشم .امروز خیلی گرفتارم . باید کارامو تموم کنم . آخر شب حتما میام میبینمت . بد جور دلتنگتم .

بعد خداحافظی کردیم.دیدم که به همکارانش نزدیک شد .چند کلمه با آن ها صحبت کرد.شاید عذرخواهی کرد به خاطر صحبت تلفنیش . و بعد از آنها جدا شد .تنها نه . با یکی از همکارانش بود . دست هم را گرفتند و به سمت پایین خیابان راهی شدند . دیدم ! در سایه روشن غروب دیدم که لبان هم را بوسیدند و دیدم که در پیچ خیابان ناپدید شدند.

به یاد نمی‌آورم که من بعد از آن چکار کردم ... ولی تا ساعت ها هر عابری که از آنجا گذشت زنی را دید که با یک عالم تعجب روبرویش را می‌نگرد ....



 
منطقه ی ممنوعه
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٥  

ایست !!ا اینجا قلمرو من است به دنبال کدام راز نشکافته سینه ام را میشکافی ؟ به بهانه کدام کنجکاوی بیمار گونه ذهنم را میکاوی ؟با تمام دوستیمان با تمام یکرنگیمان ,این مرز را بشناس ! چه مهم است که تو کیستی . همسایه‌ی پشت پنجره  یا یک میهمان متجسس 
اینجا قلمرو من است