مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
 
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٧  

شرم بگذار در میان چهره‌ات

نیم بیتی ناگهانی لابلای سکته‌ات

عشق را شاید که هیچ آداب نیست

تسلیتهایی میان خنده‌ات



 
pic
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٩  

pic



 
افسون تاکستان
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٦  

سیب‌ها را چیدیم و انگورها را به دار کشیدیم

افسون تمام دوبیتی‌ها را زمزمه کردیم

لبخند نزدیم گریه هم نکردیم

تنها عهدی بود که بستیم

همه‌ی پیچکهای ترش و تلخ شاهدند

شاخه‌ی مو هم اشک بر خاک ریخت و باور کرد

سایه‌ای رفت و سایه‌ای ماند

غروب بود که ناگهان چیزی شکست

دلی یا بغضی یا عهدی ؟

کسی چه می‌داند

شاید  شکست و شکست و شکست



 
موسیقی دوست داشتنت
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٥  

چه دلنشین است خاطره‌ی آمدنت آنگاه که آرام و مهربان سیمهای ناکوک روح خسته‌ام  را نوازش کردی . هنوز سینه‌ام از موسیقیایی ترین آهنگ عشق میلرزد ... هنوز هر لحظه عاشق‌ترم



 
شست در مقابل جنبه
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٥  

وقتی یک بار جواب سلامشون رو میدی : انتظار دارند هر کجا که دیدیشون بهشون لبخند بزنی و ابراز آشنایی کنی
وقتی اتفاقی شماره تلفنت رو گیر میارن : ممیمیرند اگر زنگ نزنند و پیشنهاد دوستی ندهند
وقتی ازشون جزوه میگیری : انتظار دارند فرداش بری خونشون
وقتی دو بار بری به 360 شون سر بزنی : انتظار دارند حتما یک قرار ملاقات توی کافی شاپ بگذارند

یعنی یک جورایی باید همیشه شستت جلوی چشمشون باشه .اگه خدایی نکرده یه ذره باهاشون محترمانه برخورد کنی ....