مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
غریبه‌ای با چادر مشکی
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱  

چشمهایم فقط سفید و خاکستری و زرد میبینند .گوشهایم کر است از جیغهای نکشیده ام .تف میکنم ... با سر آستین لبهایم را پاک میکنم آنقدر که به سوزش می‌افتند.باز پاک میکنم لبهایم را ... باز تف میکنم .آب میخواهم تا خونهای خشک شده‌ی زیر ناخنهایم را بشویم ...آب میخواهم ....

                             *‌‌   *   *   *

 

ادیبهشت ماه بود .این خیابان خلوت با درختان یاس و اقاقیا گوشه‌ای از بهشت را به تماشا گذاشته بود .از دانشگاه باز میگشتم . عطر یاسها با مهربانی به استقبالم آمده بودند . همانطور که به آرامی قدم بر میداشتم سنگینی نگاهی را حس کردم که از کنارم میگذشت . برای لحظه‌ای با او چشم در چشم شدم ولی زود نگاهم را دزدیدم و سریعتر به راهم ادامه دادم .
فردا و فرداها هم باز او را با قامت بلند و نگاه سنگینش دیدم . هر بار که از دانشگاه باز میگشتم اگر او را نمیدیم قدمهایم را سست میکردم و یا به بهانه‌ای می‌ایستادم تا آن زن با چادر مشکی که به طرز خاصی به سر میکرد از روبرو پیدایش شود و برای لحظه‌ای از کنارم بگذرد .نه برای اینکه او را ببینم ... بیشتر به این خاطر که خودم را نشانش بدهم .مخصوصا برای اینکه بی اعتناییم را نسبت به خودش ببیند !
عطرش را میشناختم .عطری گرم و تلخ و به وضوح ارزان قیمت ! از حالت نفس کشیدنش میدانستم که او هم ششهایش را با عطر مارکدار گرانقیمت من پر میکند .از بی اعتنایی به او لذت میبردم . از اینکه با غرور قدم بر میدارم از اینکه عطر بهتری میزنم از اینکه ظاهرم توجهش را جلب میکند لذت می‌بردم .

آخرین روزهای اقامتم در این شهر بود . امتحانات دانشگاه تمام شده بود و باید برای بازگشت به شهر خودم آماده میشدم . آدرس آرایشگاهی را از همکلاسی‌هایم گرفته بودم .روی تابلو نوشته شده بود : آرایشگاه مریم ویژه‌ی بانوان .وارد شدم و ناباورانه او را با آن چشمهای خیره‌اش دیدم . نه در میان روسری بلکه در قاب موهایی رنگ شده و بلند . چادر مشکی هم جایش را با تاپی در محدوده‌ی سینه و دامنی به غایت کوتاه عوض کرده بود .خواستم بازگردم ولی غرورم اجازه نداد . تعجب فراوانم را در پشت بی‌اعتنایی پنهان کردم .جلو رفتم . رو صندلی مخصوص اصلاح دراز کشیدم و منتظرش شدم . عکسهایی از او روی دیوار بود .نیمه برهنه با آرایشی غلیظ و نگاهی شهوانی از میان عکسها به من زل زده بود .کنارم آمد ... با لحن کاسب کارانه‌ی آرایشگرها مشغول حرف زدن شد .از حرفهایش فهمیدم که  آمار کاملی از من دارد .زیاد به حرفهایش توجه نمیکردم .آن چهره‌ای که از او میشناختم با این چهره ای که میدیدم چقدر متفاوت بود .وقتی حرف میزد یا لبخند میزد با آن دندانهای زرد چقدر زشت میشد .به طرز تهوع آوری بوی سیگار میداد .مخصوصا دستهایش که برای اصلاح نزدیک صورتم بود... ناگهان ساکت شد و دست از کار کشید ... چشم در چشمانم دوخت گویا از اینکه بالاخره نگاه را به چنگ آورده وحشیانه لذت میبرد .ناگهان  بازوهایم را گرفت و روی صورتم خم شد ...

                        *   *   *    *

 

غروب تیر ماه است.بی هدف در خیابان راه میروم . چشمهایم فقط سفید و خاکستری و زرد میبینند . باز هم تف میکنم ....



 
سالی که نکوست از بهارش پیداست
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٤