مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
باران
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸  

باران

وقتی از شیشه ی ماشین به کوچه ای که هر روز از آن میگذری نگاه میکنم باران می بارد؛بارانی که از هر شیشه ای عبور میکند .

وقتی به صفحه ی مانیتور زل میزنم باران می بارد و تمام عکسها و خاطره ها را خیس میکند ؛ بارانی که از هر چتری عبور میکند .

باز هم مرا لو داد ... بارانی که از نگاهم عبور میکند !