مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
زمستان
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳  

  سرت را بالا بگیر چرا که سنگفرش خیابان چیزی جز خلطهای چرکین برای دیدن ندارد . بگذار دانه های برف روی گونه های داغت بنشینند .بگذار تنها دغدغه ات یافتن شیکترین پالتوی زمستانی و یک  رژلب با طعم انگور سیاه باشد .پاییز گذشت مثل کرخی موم داغ روی پوست قبل از یک هم آغوشی عمیق شبانه .بگذار زمستان را در آغوش بکشیم و گرمش کنیم قبل از آنکه خیلی دیر بشود .



 
باز هم
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤  

 دو هفته ی گذشته عجب روزهایی بودند !سخت و لخت و کش آمده.ولی چه درس قشنگی بود .فصلی از زندگی بود که ورق خورد و گذشت یا شاید مثل تاریکترین لحظه ی شب‌،قبل از آن که سپیده ی صبح ناگهان همه را غافلگیر کند
مطمئنا در آن دو هفته‌،او خودش نبود .همه ی اطرافیان هم هنگ کرده بودند و فر خورده بودند ! دختر بچه ای شده بود که عروسکش شکسته :« یا همین الان درستش کنید یا من میمیرم»
ولی نمرد ، فقط غرورش را با کمی تجربه تاخت زد .
دوباره قدرت آنرا دارد که بخندد با صدای بلند موسیقی گوش کند سرش را بالا بگیرد و بر آنهمه بچه بازی لبخند بزند و بیشتر بر این باور باشد که : «آنکه مراد دل ما را میداند هرگز نمی خوابد ».