مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
حافظ
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱  

امشب به تبعیت از یکی از دوستان نازنینم فال حافظ گرفتم .به نظر من که حضرت مثل همیشه زد توی خال !

 

گلعذاری ز گلستان جهان مارا بس
زین چمن سایه آن سرو روان مارا بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران مارا بس

قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان مارا بس

بنشین بر سر جوی . گذر عمر ببین
کاین اشارت زجهان گذران مارا بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان مارا بس


یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان مارا بس

از در خویش خدارا به بهشتم مفرست
که سر کوی تو آن کون و مکان مارا بس

حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافی است
طبع چون آب و غزلهای روان مارا بس

 

نظر شما چیه ؟!



 
حس
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  

اصلا از کجا معلوم این رنگی که من میبینم با اونی که تو می بینی یکی باشه ؟!اصلا کی گفته این بویی که به دماغ من میخوره همونیه که به دماغ تو خورده ؟!از کجا معلوم گلهایی که من میبینم شکل سنگ پاهایی نباشن که تو میبینی (یا بر عکس !) ؟وقتی تو سیگار دستت میگیری و بو میکنی از کجا معلوم بوی گلابی نمیده ؟شلید حس خیسی یکی، مثل حس گرمی یکی دیگه باشه .مثل اینکه یکی عاشق میشه یکی میگه عادته .یکی از عشقهاش میگه یکی از شکهاش .یکی درد دل میکنه یکی شِر میشنوه !



 
معکوس !
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤  

پتو را روی سرم میکشم و تلاش میکنم تا صدای اگزوز یک ماشین در سربالایی را ازگوشم خارج کنم.روی تخت غلط میزنم ولی باز هم همان صداها را میشنوم .صدای ماشینی که به یک سربالایی دچار شده و توان بالا رفتن ندارد.

دهانم خشک شده .دیگر حتی گوشی تلفن هم وسوسه ام نمیکند.اتاق آنقدر ساکت است که میخواهم بالا بیاورم .ولی صداها... صداهای شناور در مغزم... سربالایی !

کمی ترسیده ام .شاید زیادی به خودم خو کرده ام .فردا نقش سنگ روی سینه ام خالکوبی نخواهم کرد .شاید پیچکی خالکوبی کنم که به پهلوهایم بپیچد .نمیدانم چرا یاد بوته ی نسترن باغچه مان  افتادم .حالا دیگر به اندازه ی یک درخت باید شده باشد والان فصل گل دادنش است .آبشاری از گلهای سرخابی رنگ ! بی خود نیست که اینقدر بهار را دوست دارم .فقط در بهار است که نسترن گل میدهد .

سالها بود که دلم باغچه نخواسته بود،غنچه نخواسته بود ، آبشار گل نخواسته بود .

 شنها از زیر لاستیک سر میخورند .ماشین در سربالایی گاز میدهد  و به سختی در حال بالا رفتن است.

اگر خیال بافی را فراموش کرده باشم چه ؟!اگر آرزوی قشنگی نمانده باشد چه ؟!باید از اول شروع کنم ؟ مشکل اینجاست که من فقط تا همینجا فکر کرده !

باید یک دنده پایین بیایم... معکوس ! شاید کمی خارج از برنامه باشد ولی حریف آن شیب سخت خواهد شد .

حالا ماشین را میبینم که سربالایی را پشت سر گذاشه است ./

 



 
واسه چی میزنی ؟!
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢  

 از کل پس اندازش توی این بیست و چند سال زندگی تونسته بود یه سه تار بخره ، اما پول قلکش به اونجا قد نمیداد که مرید اساتید بنام ساز و آواز بشه ...صبح تا شب‌از فرط تنهایی توی مرکزی ترین پارک شهر می نشست و با سر و صدایی که از ستارش در می آورد فقط خواهر و مادر اعصاب ملت رو پیاده می نمود !بارها اتفاق افتاده بود که ملتی که از توی پارک رد می شدن و صدای ساز رو میشنیدن و ریده میشد توی اعصابشون می رفتند سمت پسرک و بهش می گفتند :«رفیق خیلی خوب می زنی ها...ولی واسه چی می زنی ؟ !»و وقتی پسر در جواب آنها زندگی نامه اش رو شرح میداد و از درد تنهایی یکدست مذکر بودن اطرافیان صحبت می کرد ،وقتی توضیح می داد که فکر می کنه خیلی بدبخته که هیچ موجود مونثی سمتش نمیاد و لاجرم که به علت کمبود با دوستانش قطع رابطه کنه و بیاد بشینه توی پارک و ساز بزنه ...جماعتِ پرسان را هم به گریه می انداخت و آنها را وادار میکرد به نیایش با خدا که ای خدا ترحمی به این بنده ی مفلوک و زندگی نکبتش بفرما که دچار محبت مونث هم بشه تا این سروصدا رو فقط برای دوست دخترش دربیاره بلکه این بلای آسمانی سر یکی نازل شه ....

خلاصه روزی نبود که دعای جماعت جهت عنایت خدا به او برای خارج شدن اش از این روال تخ.می زندگی اش تکرار نشه ؛تا اینکه یک روز توی همین پارک شهر ، لابلای همین ملت، ممد ، یکی از رفقای قدیمی و از دست رفته پسرک به همراه معشوقه اش از دور متوجه حضور او در پارک و صدای چندش آور سازش و حس ترحم مردم نسبت به زندگی نکبتی اش شدند.معشوقه ی ممد که تعریف پسرک و زندگی اسفبارش را از ممد شنیده بود و از آنجایی که با خدا رابطه ی نزدیکی داشت همراه با عامه ی مردم دست به دعا شد و خدا را تحت انرژی لایعقلی متوجه پسرک ساخت و رویش را به سمت او گردانید ... . هنوز معشوقه ی ممد دستهایش را از راز و نیاز پایین نکشیده بود که از لاو لوی جمعیت ،دختری با لپهای گلگون از اتبوس "ده - تهران " پیاده شد و بدون اینکه اطرافش را نگاه کنه ، مستقیم و سیخ ، به سمت پسرک ستار بدست رفت و بالاسرش ایستاد و شروع کرد به حرف زدن و گفت : «واو ... چه رمانتیک می زنی و شهوت آلود ...!» بعد دستش را به داخل کیفش برد و پاکت سیگار را در آورد و ادامه داد :«سیگار می کشی ؟» پسرک دست از ساز زدن کشید و سرش رو بلند کرد و متوجه دختر با لپهای گلگونش شد و با لکنتی حاصل از دستپاچگی جواب داد که : «مم...ممنون ...سی ...سی ...سیگار؟ م...من سیگاری نیس ...نیستم ولی الان دیگه حاضرم به خاطرتون وافور هم بکشم... » دختر لبخندی زد و کنار پسرک نشست و داستان زندگیش را شرح داد و گفت که از ده آمده و آنجا "گل خدیجه " صدایش میزدند که مترادفش در تهران می شود "پانته آ" ؛و از او خواست که همان مترادفش یعنی پانته آ صدایش کند ... و بعد قسم خورد که تا لحظه ی مرگ در کنار پسرک بماند و به صدای سازش گوش کند تا دوتایی ،باهم،خوشبختی را لمس کنند .جماعتی که در پارک شهر شاهد این ماجرا بودند ،این اتفاق را یک معجزه الهی قلمداد کردند و اشک ریزان و حمد و سوره خوان ،به سر و روی پسرک ریختند و هر کدام تکه ای از لباسش را کندند و با خود بردند !

چند وقتی گذشت و زندگی پسرک وارد فاز عشق شد! دیگه توی زندگی اش کمبودی حس نمیکرد ،چراکه دستهای پانته آ توی دستهاش بود و پیدا کرده بود کسی رو که به صدای سازش گوش بده و به به و چه چه کنه ... پسرک دیوار تنهایی رو از دور و برش خراب کرد و قاطی مردم شد .حالا دیگه نسبت به دوستای قدیمی اش کمبودی حس نمیکرد .سراغ تک تک رفقای از دست رفته اش رو گرفت و به نوبت پانته آ بدست رفت و به همه ی آنها سر زد تا اینکه نوبت رفیق چند ساله اش ممد رسید ...

از سه روز قبل با ممد هماهنگ کرده بود که با پانته آ به مهمانی او و معشوقه اش میروند ، و روز مهمانی ،پسرک که دست پانته آ را در دست خودش میدید ،بیش از پیش دچار فصاحت کلام شده بود و حتی گاهی اوقات بیانیه هم صادر میکرد ....معشوقه ی ممد برای اینکه با رفتار و گفتارش یک موقع سوتی نده که از گذشته ی پسرک خبرداره و خودش بوده که واسطه شده تا خدا او رو مورد لطف و عنایت و ترحم قرار بده ، آن روز در آن مهمانی زیاد صحبت نکرد و سعی کرد زیاد با آنها چشم تو چشم نشه یا اینکه به هر بهانه ای جمع رو ترک کنه ... اما پسرک که از هیچ کجای ماجرا با خبر نبود این رفتار معشوقه ی ممد رو نوعی بی احترامی به خودش بر شمرد و با توجه به اینکه باز هم با وجود پانته آ کلی به رابطه ی ممد و معشوقه اش حسادت میکرد ناچار زیر پای ممد نشست که حیف توست که خودت رو زنجیر این دختره کردی یک نگاهی به پرنده ها جهنده ها وکمی هم کبوترها بنداز که چه آزادانه پرواز می کنند وبه این سمت و آن سو و خاک بر سر تویی که رفیق مایی و آبروی ما را با این معشوقه ات بردی و ننگ مردان اجتماعی ! و ممد ساده به فکر فرو رفت که نکنه واقعا این پسره راست میگه ؟ نکنه آبروی هر مرد و نامردی رو برده،نکنه از هر پرنده وجهنده و حتی خزنده ای هم آزادیش کمتره ؟!...ممد توی همین افکار بود که پسرک شروع کرد به ساززدن و رید تو اعصاب جمع .ممد که شنیدن صدای ساز مزید بر علت شده بود که از کوره دربره ،از کوره در رفت !و از آنجایی که حدس میزد اگه به رفیق قدیمیش بگه ساز نزن،بس کن ،خفه شو،بهش بر بخوره همه ی ریدگی اعصابش رو رو سر معشوقه اش خالی کرد و سرش فریاد کشید که همین الان قلاده ام رو ول کن که از این به بعد آزاد و رها توی جنگل قاطی همین جماعت زندگی کنم....

از اون جریان سالها می گذره...مدتهاست که حوصله پانته آ هم از صدای ساز پسرک سر اومده.یکی از همین روزاست که اون هم بهش فحش ناموس بده و سمتش بره و بگه :«خیلی خوب میزنی ها...اما واسه چی میزنی؟» از طرف دیگه هم توی همون پارک مرکز شهر ،روی همون صندلی که پسرک مینشست و سالها توی تنهایی واسه خودش ساز میزد حالا این ممد بود که جایش را گرفته بودو در فکر چگونگی تشخیص فرشته از شیطان،رفیق از نا رفیق ،اَن از گوشت کوبیده...وارد فاز فلسفی زندگیش شده بود و از این راه موهای سرش را سپید میکرد...هیچ کس حتا سراغ ممد نمیرفت تا بهش بگه :« خیلی زندگی خوبی داشتی ها...اما چی شد که ریدی به زندگی ات ؟»

 

 



 
لحظه ی تحویل
ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٧  

درست همون لحظه که پدر بنجامین باتن بچه اش رو پرت میکنه دور موبایلم زنگ میزنه .با دلخوری فیلم و قطع میکنم و گوشی رو جواب میدم .دوستم از اون طرف خط داد میزنه : عیدت مبارک !!!! صد سال به این سالااااا !!! با تعجب میگم :اِ اِ اِ .... مگه عید شده ؟؟؟!!!!!

خلاصه لحظه ی تحویل سال رو که اینطور شروع کنی معلومه که بعدش برف میاد ،انتخابات به گ.ه کشیده میشه ،سه ماه از سال رو دیوونه و مجنون میشی ، میفهمی نصف کسانی که میشناسی مادرج** و گُ .ه هستند و خلاصه باقی قضایا !!!

وقتی که بهار و تابستون و پاییزت بگ.ا رفته باشه سعی میکنی این بار موقع تحویل سال حواست رو جمع کنی . به جای اینکه برقها رو خاموش کنی و لم بدی پای فیلم بنجامین باتن ، مثل بچه ی آدم هفت سین می چینی (هی هم جر زنی نمیکنی که هفت شین بوده من هفت سین نمیچینم !!!) لباس خوب می پوشی با بقیه اعضای خانواده میشینی پای تلویزیون تا توپ در کردن میپری همه رو بغل میکنی ،عیدی میدی عیدی میگیری ،اس ام اس

تبریک میفرستی (اگر ارسال هم نشد به ت.خ** دوباره سِند میکنی !) بعد هم میشینی صحبت های آقا رو گوش میکنی که میگه همت مضاعف کار مضاعف و خدایی نکرده اگر فحشی به زبونت اومد سریع قورتش میدی که اول سالی فحش دادن اصلا شگون نداره !!

 

 

سال نو مبارک

 

 

از شوخی گذشته سال 89 سال خوبی خواهد بود .قولش رو از همین الان میدم .من مرده شما زنده ! این وبلاگ هم سندو مدرک !

خودم از خدا خواستم که هر چی خیر و صلاحه همون بشه .از حق نگذریم سال قبل هم همه اش دهن سرویسی نبود .قبولی کنکور ارشد ،مسافرت به مالزی اون هم به همراه عزیزترینم ،کلاسهای عرفان کیهانی و خیلی لحظه های قشنگ و اتفاقات خوب دیگه.

 

دلم می خواد از بعضی اسم ببرم :

دوستان اینترنتی :شهیار کبیری ، سارا گلی ،روزبه ،نیز هم عزیز ، حمید رضا با وبلاگ دو نفری ،آرامش عزیز ممنونم که به من سر میزنید نظرات شما باعث دلگرمی منه و منتظر مطالب خوبتون در وبلاگهای دوست داشتنیتون هستم.

 

دوستان قدیمی :فرانک ،سیامک ،سحر دوستتون دارم و هر لحظه داشتن شماها برام خیلی ارزشمنده

 

دوستان جدید :سمانه ،زهرا ،زهره ، کژال از اینکه با شما آشنا شدم به خودم میبالم.

 

پگاه نازنینم ممنون به خاطر صبرت به خاطر هم دردیها و مهربونیهات خلاصه همه و همه ی خوبیهات.

و محسن اصفهانی عزیزم ممنونم به خاطر لحظه های قشنگی که به من هدیه دادی .قدر همه ی مهربونی هات رو میدونم برات آرزوی شادی و موفقیتهای خیلی بیشتر دارم .رد پای تو توی همه ی کارهای من هست حتی همین ناخوابی امشب که من رو مجبور کرده وبلاگم رو آپ کنم !

 

اگر دوست داشتید برام از بهترینها و بدترینهای سال 88 و آرزوها تون برای سال 89 بنویسید

 

                    سال نو مبارک