مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
عصیان
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۸  

 

 

عصیان

 

١

 

نشستم روی صندلی و به دوست آرایشگرم گفتم کوتاهش کن ! نوک موهام رو گرفت توی دستش تا مثل همیشه یکی دو سانتی از تهش بزنه ،گفتم :نه ،خیلی کوتاه کن یه جوری که فقط یکی دو سانت بمونه .با حسرت و ناباوری نگاه کرد .خندیدم .خندید .فکر کرد مثل همیشه دارم باهاش شوخی میکنم .همیشه دوست داشت موهای پر و سنگین من رو براشینگ کنه ، ببافه یا به هر بهونه ای باهاشون بازی کنه .گفت شیطون شدی ها ! چه خبر شده ؟به ما هم بگو . نمیدونم به اون گفتم یا توی دل خودم : یک جایی خوندم که ما زنها وقتی زورمون به کسی نمیرسه علیه خودمون عصیان میکنیم .کوتاهشون کن این لعنتیا رو .کوتاهِ کوتاه !

٢‌
وقتی رشته های بلند مو تکه تکه به زمین می افتاد با خودم فکر میکردم : چقدر از چیزهای بی ارزش بت میسازیم .چقدر به هر چیز بی ارزش وابسته میشویم .‌

٣
سرم سبک شده .پشت گردنم هوا می خوره .قلبم خالی خالیه

۴ 

تلفن زنگ میخوره .یکی اون طرف خط نگران حالمه .چطور بهش بفهمونم که خیلی خوبم و بهتر از این نمیشه !؟