| ساعت ۱۱:۳٩ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩ |
|
آفتاب از پس کوهها درخشید و روشنایی روز خودنمایی کرد.انیس سرش را به سمت آسمان بلند کرد و به بدن زیبا و کشیدهاش کش و قوسی داد.چشمان آبی و نافذش امروز برق تازهای داشت.دیشب خواب دیده بود .در یکی از آن چرتهای کوتاه شبانه.خواب دیده بود در کوچهای خلوت مشغول راه رفتن است . تنها نه...انگار آتیلا هم با اوست.قوی و خواستنی .مثل همان شب خنک پاییزی که برای اولین بار او را روی پشت بامی دیده بود .بوی گرم و سکر آوری در هوا پیچیده بود .دلش میخواست همانجا میان کوچه با هم عشق بازی کنند.به آتیلا نگاه کرد.اما آتیلا... حواسش جای دیگری بود.مسیر نگاه او را دنبال کرد.دیوارهای کوچه داشتند فرو میریختند.ناگهان از خواب پرید.بوی آتیلا هنوز در سرش پیچیده بود.آرزو کرد کاش با هم معاشقه می کردند .فقط یک بار دیگر. بدنش را تکان داد و چرخی زد.شاید این افکار از سرش بپرد.گوشه دیوار همسایه سایه ای دید که گذشت.چند قدم دوید.شاید آتیلا بود.انیس روزی چند بار از این سایه ها میدید.هر بار واقعی تر. یعنی باز هم گول خورده بود ؟صدای بچهها او را به خود آورد.باید این افکار را از خودش دور میکرد.به داخل خانه برگشت تا به آنها شیر بدهد.حالا چند ماه از آن شبهای رویایی و خیال انگیز پاییزی گذشته بود.از آن شبهای عشق و بی خیالی.و اکنون انیس پنج بچه داشت.یکی از یکی شیرین تر و دوست داشتنی تر.شبیه آتیلا یا شبیه انیس یا ترکیبی از هر دو.اولی سیاه و براق بود درست مثل انیس.اما نگاهی دور و خجالتی داشت همچون آتیلا.دومی به یک بچه پلنگ شبیه بود درست مثل آتیلا. انیس بچهها را به نوبت شیر داد و آنها را لیسید .محکم و مادرانه .نه آنطور که آتیلا را میلیسید.آتیلا را عاشقانه و نرم میلیسید و بیشتر بو میکشید ....بو میکشید...بویی به مشامش خورد.از جا پرید.از در لانه بیرون را نگریست.از دور شبحی دید.چقدر شبیه آتیلا بود!اینبار دیگر خودش بود.گوشهایش را تیز کرد.با دقت نگریست.باز هم بو کشید.آری بوی خودش بود.اشتباه نمیکرد.چند قدم به آن سو دوید.ناگهان برگشت و به در لانه نگاه کرد.بچه ها تنها بودند.باید پیش آنها میماند.چند بار بلند آتیلا را صدا زد.او خودش میامد و انیس و بچه ها را پیدا می کرد.ولی آتیلا از کجا می دانست آنها کجا هستند؟ انیس باید میرفت و او را پیدا می کرد .باید می رفت و از او می پرسید که چرا رفت و او را تنها گذاشت؟ نه....نباید این را میپرسید.باید اول از همه با او مهربانی می کرد.بدنش را به بدن آتیلا میمالید.چند بار زیر گوشش را میلیسید و حسابی دلبری میکرد.مثل همان شب پاییزی.او را به خانه می آورد و شاید بعدها می پرسید که چرا رفت و انیس را تنها گذاشت. از لانه تا نزدیک آن شبح راهی نبود.انیس خیلی سریع باچند خیز و گذشتن از چند کوچه می توانست خود را به آتیلااش برساند و همراه او پیش بچهها باز گردد.قبل از اینکه بچهها متوجه غیبت مادر شوند او باز خواهد گشت. انیس دیگر ایستادن را جایز نداست.خیزی برداشت و پرید.بوی اتیلا او را مست کرده بود.این بو همیشه او را مست میکرد.مخصوصا وقتی به هم میآمیختند و در آن شبهای مهتابی روی بامها غلت میزدند و مرومرو میکردند.....فقط چند خانه مانده بود که به آتیلا برسد ولی انیس شبح او را روی خانهی دیگری دید. "آه...آتیلا عزیزم چه سریع میپری.چطور خودت را به آنجا رساندی؟!عشق من نگاه کن من اینجا هستم......."
* * * * * تابستانها میتوانی روی شاخهی درخت گردوی کاغذی لم بدهی و با یک چاقوی سه شیار گردوها را به دو نیم کنی وسپس مغز هر نیمه را به آرامی خارج کنی و اگر مثل این اکبر بد ذات باشی همچنان که مغزهای چرب و ترد گردو را می جوی با پوستهی آن عابرین را نشانه روی ! آن روز هم اکبر روی شاخهای جا گرفته بود.دیگر از خوردن گردو دلزده شده بود.کسی هم از زیر درخت رد نمیشد تا پوسته گردویی سخت گردن سر یا شانهاش را بنوازد. اکبر همچنان که اطراف را مینگریست چشمش به چند بچه گربهی کوچک بی دست و پا افتاد که جلو یک انباری در هم میلولیدند و بازی میکردند. اکبر زهرخند کوتاهی زد و با چالاکی از درخت پایین آمد.می دانست که سرگرمی امروزش جور شده است. بچه گربهها را از گردن گرفت.جوری که نتوانند دستش را چنگ بیاندازند و آنها را داخل کیسهای انداخت.کیسه را به دوش کشیدو به سمت خانه به راه افتاد.در راه بلند بلند قدم برمیداشت و همچنان که افکار شومی را در سر می پروراند لبخند میزد و کیسه را از شانهای بر شانهی دیگر می انداخت. وقتی به خانه رسیدکیسه را به زمین گذاشت و مشغول کار شد.یک ظرف قیر را بر روی اجاق گذاشت تا داغ شود.چند پوستهی گردو هم پیدا کرد.دست به درون کیسه برد و یکی از بچه گربهها را بیرون آورد.بچه گربه موهای سیاه و براق داشت .اکبر هیچ از نگاه این بچه گربه خوشش نیامد.درون پوسته گردوها را پر از قیر داغ کرد و پاهای بچهگربه را درون قیر مذاب فرو برد.گربهی بی نوا اول نفهمید که چه بلایی به سرش آمده ولی ناگهان جیغی کشید و شروع کرد به مرو مرو کردن.اکبر او را رهاکرد.گربهی زجر کشیده با آن پوستههای گردو به طرز مسخرهای شروع به دویدن ونالیدن کرد.هر قدمی که برمی داشت پوستهها با زمین برخورد می کردند و صدا می دادند و اکبر مثل دیوانهها می خندید.بچه گربه همینطور دور خودش می چرخید . اکبر طنابی آورد و آنرا مانند یک دار کوچک گره زد و از یک تیر آویزان نمود.برای گربهی دومی نقشهی مهلکتری کشیده بود.دست درون کیسه کرد و یک بچه گربهی دیگر بیرون آورد.این یکی شکل عجیبی داشت .بیشتر به یک توله پلنگ شبیه بود.وحشیانه در دستان اکبر تکان می خورد و صدای خرخر در میآورد و دندانهای ریزش را به رخ میکشید.اکبر ابتدا کمی ترس برشداشت ولی بعد عصبانی شد.همینطور که به سختی بچه گربه را نگه داشته بود او را بالا آورد تا طناب دار را دور گردنش بیاندازد.ولی گربه تکان میخوردو کار را برای اکبر سخت میکرد.همینطور که در حال تقلا بود ناگهان از یک غفلت اکبر استفاده کرد و چنگ محکمی به صورتش کشید. اکبر به حد جنون عصبانی شد. گربه را به درون کیسه برگرداند.در کیسه را بست و وحشیانه کیسه را به در و دیوار کوبید.بچه گربهها درون کیسه می نالیدندو جیغ میکشیدند ولی ذرهای از کینه و عصبانیت اکبر کم نمیشد . اکبر بچه گربهای که پاهایش را با قیر داغ سوزانده بود را هم درون کیسه انداخت و از خانه بیرون زد . چشمانش سرخ سرخ بود و گونهاش زق زق میکرد.همانطور که میرفت از شهر خارج شد.در کنارهی یک خرمنجا گودالی پیدا کرد.به درون گودال رفت.کیسه را آنجا خالی کرد .بچه گربهها با بدنهای دردناک به هر سو افتادند.خودش از گورال بیرون آمد.سنگی از زمین برداشت و آن بچه گربهای که بی شباحت به توله پلنگ نبود را نشانه رفت.سنگ مستقیما به پیشانیش بر خورد کرد و آنرا شکافت. سنگ دیگری برداشت و گربه ی دیگری را نشانه گرفت.سنگ پشت سنگ...یکی دستی را می شکست یکی دندهای را خرد میکرد . بچه گربهها ناله میکردند.راه فراری نداشتند و به این سو و آن سو میغلطیدند.رنگ خون گربهها اکبر را وحشی تر و دیوانهتر میکرد .
* * * * *
دیگر مدتی بود که از هیچ بچه گربهای صدایی شنیده نمیشد . حتی نفسی در سینهای نمیجنبید.ولی اکبردست از سنگسار کردن بر نمیداشت . آنقدر سنگ پرت کرد تا پنج بچهگربهی بی نوا زیر تودهی زخیمی از سنگ دفن شدند. * * * * *
نیمههای آن شب مردم آن حوالی صدای گربهی مادهای را شنیدند که تا صبح از ته دل مرومرو کرده بود. مردم درها و پنجرههایشان را بستند تا صدایش را نشنوند ولی آن صدا از درز پنجرهها و سوراخ درها و کنج دیوارها به خانههایشان خزیده بود و آنان را تا صبح بد خواب کرده بود. کسی دیده بود که آن گربه تا صبح در آن گودال پنجه به زمین کشیده بود تا لاشهی بچههایش را از زیر خروارها سنگ بیرون بکشد .جسد های بی جان را بیرون گودال کنار هم چیده و تا صبح بالای سرشان نالیده بود....
* * * * *
از آن شب وحشت آور چند ماه گذشت.حالا زمستان بود .برف نم نم میبارید . بچهها میخندیدند و در برفها سر میخوردند و گلوله برفی پرت میکردند . .چند ماهی می شد که اکبربا کابوس خوابیده بود و بیدار شده بود.همه می دیدند که روز به روز رنگش زردتر میشود . آن روز تصمیم گرفت که کمی از جلد خودش بیرون بیاید . دست درون برف کرد و مشتی برداشت . سفت میان انگشتانش فشرد و وقتی خواست آنرا پرتاب کند حالت استفراغ به او دست داد . بچه ها لحظه ای دست از بازی کشیدند و بهت زده او را نگریستند ولی بعد خندیدند و سرگرم بازی شدند . همینطور که اکبر بازی آنها را نگاه می کرد حس کرد که کسی یا چیزی مراقب اوست. یک لحظه زمان کند و کندتر شد . دید که گلوله ای از برف و یخ مستقیما به سمتش می آید . باید سرش را کنار میکشید ولی یک جفت چشم مرموز او را سر جایش میخکوب کرده بود .دیگر قدرت کوچکترین حرکتی نداشت. گلوله نزدیک و نزدیکتر آمد و در صورت اکبر پخش شد.همانطور که اکبر صدای نعره خوش را میشنید از میان ذرات سرد برف و قطرات خون در حالی که آخرین انوار بینایی از چشمانش رخت بر میبست دید که گربهی سیاهی آرام آرام در مِه گم شد /.
پایان |
