خوب که سر حساب میشدی آقای (س) هفتاد سال را داشت.هیچ وقت ازدواج نکرده بود.عمرش را در عزبخانهها توی بغل فاحشههای جورواجور گذرانده بود.خلاصه حسابی مزنّه دستش بود
برادر آقای (س) به رحمت خدا رفت.از آنجایی که فرزندی نداشت ارثش باید بین زنش و آقای (س) و بقیه وراث تقسیم میشد.گفتند که سهم زنش یک چهارم اموال حدود پنجاه ملیون تومان میشود.آقای (س) به هر کس که میرسید با حالت متفکر و شاکی میپرسید :آخه چجوری حساب کردن ؟
آخه نشسته بود با خودش فکر کرده بود و هر چه حساب و کتاب کرده بود جور در نمیآمد : شبی چند حساب کردن که شده پنجاه ملیون !!