مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
وضو
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩  

پیرزن با چشمان سرخش همه چیز و همه کس را زیر نظر داشت.از هر کس طوری روی بر میگرداند که به قول قدیمی‌ها "انگار پشگل الاغ جلو دماغش گرفتن".
عادت همیشگیش بود.آفتابه پلاستیکی را از توی مستراح برمی‌داشت و می‌آمد جلو در حیاط می‌نشست و با اون غرور خاص خودش وضو می‌گرفت .به آدمهای نحس تارک الصلاه نفرین می‌فرستاد.چشمم را از نگاهش می‌دزدیدم وخیره می‌شدم به لکه‌های زرد ‌ادرار که در این روشنی ظهر بیشتر خودنمایی می‌کردند.وقتی آب به صورتش می‌ریخت فکر می‌کردم مشتش را پر از ادرار کرده و به صورتش می‌ریزد...