مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
احترام
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦  

دوستم سفره ابوالفضل دعوت بود پیشنهاد کرد که به اتفاق برویم .من که تا به حال اینجور جاها نرفته بودم (شما حتما رفتید .اگر نرفته‌اید هم انشاالله قسمتتان بشود و بروید !!)عقل های ناقصمان را سر هم کردیم .به این نتیجه رسیدیم که مانتوی گشاد بپوشیم .آرایش مختصرمان را هم پاک کنیم تا به قول گفتنی همرنگ جماعت باشیم .

وقتی رسیدیم فکر کردم اشتباه آمده‌ایم .اینجا عروسی است و خانه‌ی بغلی سفره ! ولی دیدم که دوستم مشغول سلام واحوال پرسیست .فهمیدم که درست آمده‌ایم .جایتان خالی..آرایشهای کامل لباسهای باز و س ک س ی ...! بعد ما آن وسط با آن تیپ‌های امٌلمان واقعا وصله‌ی ناجور بودیم .

خلاصه نشستیم .برق‌ها را خاموش کردندو شمع روشن کردند و کلی فضا عرفانی شد .

راستش این پیشنهاد من بود که به دوستم گفتم : ما که زیر مانتو (لباس تو خونه) پوشیدیم .نمیتونیم مانتو را در بیاریم .موهامون بد نیست .بیا روسری هامون رو بر داریم.همین کار را هم کردیم .هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که خانمی چهل پنجاه ساله نزدیک ما آمد و گفت : خانم این چه وضعشه ؟ احترام مجلس را نگه نمی‌دارید لااقل احترام آقا ابوالفضل رو نگه دارید.حجابتان را رعایت کنید !!

به اطرافم نگاه کردم ..همه روسری پوشیده بودند حتی خانمی که به ما تذکر داد .ولی اینکه چه لباسهایی !! (آقایان این قسمت را با چشم برادری بخوانند ! ) خلاصه در حالی که به چاک سینه هایش و بازو های لختش ناباورانه نگاه می‌کردم روسریم را پوشیدم .