مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
سورپرایز
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٩  

خواب آلود ولی خوشحال بیدار شدم .حرف‌های عاشقانه‌اش هنوز توی گوشم است .لازم نبود با آن صدای مخملینش آن همه از عاشقانه‌ها بگوید ،همینگونه هم هیجان من به او بی انتها بود .می‌دانستم که دوستم دارد و من هم می‌پرستیدمش .

امروز تولدش بود و می‌خواستم خوشحالش کنم .عصر رفتم دم اداره‌اش .تا به حال این کار را نکرده بودم .یک سورپرایز واقعی ! ماشین را جایی پارک کردم تا به محظ اینکه از اداره خارج شد ببینمش. گل و کادو ویک عالم شکلات رنگی روی صندلی عقب انتظار می‌کشیدند تا خوشحالی را در چشمان قشنگش بیافرینند . انتظار طولانی نشد . خیلی زود قامت زیبایش را بین همکارانش تشخیص دادم که آرام از اداره خارج شد .

خدایا چقدر به او افتخار میکردم . قد و قامت زیبا و آن همه متانت رفتارش در وصف نمی‌گنجید . با موبایلم شماره‌اش را گرفتم . گوشیش را از جیبش خارج کرد و شماره‌ی مرا دید .اولین تعجب را در چشمان قشنگش دیدم و دیدم که از همکارانش فاصله گرفت.

_ سلام عشقم .قربون صدات برم . چقدر دلم برات تنگ شده بود !

خودم را کنترل کردم که به یکباره از ماشین بیرون نپرم و بگویم من اینجام ! من هم با کلمات آرام و عاشقانه جوابش رادادم و برای شام دعوتش کردم . گفت :

_الان آمدم بیرون اداره که سیگار بکشم .امروز خیلی گرفتارم . باید کارامو تموم کنم . آخر شب حتما میام میبینمت . بد جور دلتنگتم .

بعد خداحافظی کردیم.دیدم که به همکارانش نزدیک شد .چند کلمه با آن ها صحبت کرد.شاید عذرخواهی کرد به خاطر صحبت تلفنیش . و بعد از آنها جدا شد .تنها نه . با یکی از همکارانش بود . دست هم را گرفتند و به سمت پایین خیابان راهی شدند . دیدم ! در سایه روشن غروب دیدم که لبان هم را بوسیدند و دیدم که در پیچ خیابان ناپدید شدند.

به یاد نمی‌آورم که من بعد از آن چکار کردم ... ولی تا ساعت ها هر عابری که از آنجا گذشت زنی را دید که با یک عالم تعجب روبرویش را می‌نگرد ....