مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
عمو حاجی و راهنمای محلی
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦  

پسر عمه گرامی بنده که سالها خارج از کشور زندگی و تحصیل فرموده بودند به ایران باز گشته و هوس خر سواری به سرشان زده بود.همین که آدرس باغ پایین را پرسیدند عمو حاجی(رعیت باغ بالا)  به جای دادن آدرس و پلاک و کشیدن کروکی محل ،فرمودند : تو سوار شو . خره خودش بلده .پسر عمه هم سوار شدند و تشریف بردند.

ساعتی نگذشته بود که عمه خانم با داد و فریاد از راه رسیدند که :شما اختیار مهندس آمریکا رفته‌ی مرا به دست یک خر سپرده‌اید .ما که در جا نفهمیدیم چه چیز حادث شده ،ولی بعدا کاشف به عمل آمد که خر مزبور به همراه پسر عمه‌ی از همه جا بی خبر به دنبال یک ماده الاغ از طویله‌ای در ده بغلی سر در آورده‌اند !!

البته عمو حاجی همیشه سر حرف خودشان باقی ماندند که :خره راه رو خوب بلده .اون ماچه خره اغفالش کرده