مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
ویروسهای دوست‌داشتنی
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٤  

شاید با یک ساندویچ کالباس یا یک بوسه‌ی عاشقانه ،شاید هم نشسته بر بال نسیمی سبک و سرد آمده‌اند به میهمانی .‌‌
وقتی می‌آیند می‌توانی یک خواب را بارها و بارها ببینی .اصلا پرتت می‌کنند در یک لوپ بی‌نهایت .با استامینوفن کدئین یا مشتی آب یخ تحدیدشان میکنی شاید دست از شیطنت بردارند.آب دهانت را که قورت میدهی چنگ میزنند به ته حلقت که ما میخواهیم همینجا بمانیم .

تیزی یک سوزن و تلخی مشتی گرد پایان میهمانیست .