مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
ت مثل تهوع
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٩  

توی یکی از این ماشینهای خطی نشسته‌ام .برای لحظه‌ای هندزفری را از گوشم خارج میکنم .راننده پسری بیست و پنج /شش ساله است با دست فرمانی اکشن تخیلی و زخمهای تازه و نیمه تازه‌ی چاقو و با لحجه‌ای لات مانند و صدایی نسبتا کلفت :

«.... جون داداسش این دخترا خیلی گرگ شدن ...تا همین چار پن سال پیش تا به یه دختر میگفتی دوست دارم ،میومد خونتوووون..میچاپیدی خونشوووون  .یه دختره بود اسمش سهیلا .خیییلی دختر خوبی بود .میومد ظرفارم میشس .بی ادبی نباشه نصفه دختریشم رفته بود باور کن.‌
 اما حالا بد کردارا هیچجوره زیر بار نمیرن خیلیییییی گرگ شدن...»

میخواهم بالا بیاورم .نمیدانم از دود سیگار است یا چیز دیگری .

پیاده می‌شوم