مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
میهمان مامان
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢  

این کنکور لعنتی هم حسابی ما را سر کار گذاشته است .تازه از کلاس باز گشته‌ام .مادرم میهمان دارد .به سختی از پس چین و چروک صورت و لرزش صدایش بتوان او را شناخت .وقتی مادرم خاطرات جوانیش را تعریف کند می‌توانی بفهمی که این آشنای قدیمی چند سالی از مادرم کوچکتر است .ولی این اصلا باور کردنی نیست چون شاید بیست سال مسن‌تر به نظر میرسد .مادرم میگوید از فرط غم و غصه به این روز افتاده .داغ جوان از یک طرف و داشتن شوهر بد از طرف دیگر او را از پای در‌آورده .
خودش همیشه مینالد و شوهرش را قاتل پسر نوزده‌ساله‌اش می‌خواند .
-- ... با زن بیوه‌ی همسایه ریخت روی هم (شوهرش را می‌گوید ) وقتی شکم زنه آمد بالا ،گرفتش .از اون وقت به بعد دیگه چشم دیدن من و بچه‌ام رو نداشت . بد دهن و بد خونه بود .دست بزن داشت . پسرم که بزرگتر شد ،یک روز توی روش وایستاد .شوهرم جوون هفده /هجده ساله رو از خونه بیرون کرد .
اون هم رفت خدمت سربازی .دوران جنگ بود .مرخصی‌ها رو هم خونه نمی‌اومد . اونقدر اونجا موند تا شهید شد . من موندم و داغ جوونم .. یه دونه پسرم...(هنوز هم وقتی به یاد پسرش می‌افتد بغض امانش نمی‌دهد ولی چشمه‌ی اشکش خشکیده و خشمی سرد جای آنرا گرفته است ..)

ادامه می‌دهد :-- ولی واسه‌ی اونا خوب شد .تخم و ترکه‌ی حروم زاده‌اش حالا از صدقه سر پسر ناکام من به اسم برادر شهید دکتر و مهندس شده‌اند .