سیبها را چیدیم و انگورها را به دار کشیدیم
افسون تمام دوبیتیها را زمزمه کردیم
لبخند نزدیم گریه هم نکردیم
تنها عهدی بود که بستیم
همهی پیچکهای ترش و تلخ شاهدند
شاخهی مو هم اشک بر خاک ریخت و باور کرد
سایهای رفت و سایهای ماند
غروب بود که ناگهان چیزی شکست
دلی یا بغضی یا عهدی ؟
کسی چه میداند
شاید شکست و شکست و شکست