مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
افسون تاکستان
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٦  

سیب‌ها را چیدیم و انگورها را به دار کشیدیم

افسون تمام دوبیتی‌ها را زمزمه کردیم

لبخند نزدیم گریه هم نکردیم

تنها عهدی بود که بستیم

همه‌ی پیچکهای ترش و تلخ شاهدند

شاخه‌ی مو هم اشک بر خاک ریخت و باور کرد

سایه‌ای رفت و سایه‌ای ماند

غروب بود که ناگهان چیزی شکست

دلی یا بغضی یا عهدی ؟

کسی چه می‌داند

شاید  شکست و شکست و شکست