مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
بادکنک سفید
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥  

صحبت تحریم و جنگ هشت ساله و قاچاق کالا بود که یکی از دوستان چنین تعریف کرد :

زمان بچگی ما یک توپ پلاستیکی یک عروسک ....آخر رویای کودکانه بود .در چنین اوضاع و احوالی خاله‌ی مادرم بادکنکهایی به ما میداد که خداییش انتهای فاز بود .این بادکنک با همه‌ی بادکنکها فرق داشت .باد کردنش خیلی راحت بود .وقتی باد میکردی خیلی بزرگ میشد و خیلی هم دیر میترکید و شیرین یکی دو ساعت بچه‌ها را سرگرم میکرد .خاله‌ی مادرم میگفت این بادکنکها قاچاق هستند مبادا آنها را به خیابان ببرید یا به کسی نشان دهید !

روزی در خانه‌ی یکی از اقوام از زیر فرش (یا نمیدانم کجا ..!)من و خواهرم چند تا از این بادکنکهای قاچاق پیدا کردیم .با کمال تعجب دیدیم که بچه‌های صاحب خانه تا به حال این بادکنکهای جالب را ندیده‌اند و با آن بازی نکرده‌اند.خلاصه آنها را باد کردیم و مشغول بازی شدیم.وقتی خانم صاحب خانه ما را در حال بازی دید حسابی شکه شد و بعد هم ما را دعوا کرد .من آن روز اصلا دلیل این نامهربانی و دعوا را درک نکردم ...
یادش به خیر بچگی‌ها...چقدر راحت با «ک ا ن دو م » بادکنک بازی میکردیم !