مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
یک کبوتر یک سار
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱  

 

 

تک درختی تنهاسار
سایه‌ساری خاموش
تکه ابری نازک
باد خسته بر دوش

 بر درخت تنها
یک کبوتر یک سار
چشم در چشم هم
از پس یک دیوار

سایه سنگین افتاد
بر تن سرد خاک
سار آوازی خواند
دل‌پریش و غمناک ٠ ٠ ٠

 


من تو را فهمیدم
از تگرگ و باران
من تو را نوشیدم
از خود تابستان

من تو را خواسته‌ام
ای صمیمی ای یار
بی تو دنیا هیچ است
نقل ایام بیار

اشک بارانی را
طعنه بر یاران زد
آن کبوتر دید و
خنده بر باران زد

یار و همصحبت جان
روزگاری بودیم
رفت آن ایام و
دل و جان فرسودیم

من کبوتر تو سار
دوست شاید باشیم
از برای وصلت
جفت باید باشیم

در تمام ایام
مهربان بودی و یار
من نمیخواهم لیک
همنشینی با سار./