مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
به نون-الف
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦  

به دیدارت آمدم کنجکاو و بیزار و مغرور.‌‌
از همان دری وارد شدم که برای عشاقت باز گذاشته بودی.عاشقت نبودم فقط میهمانی ناخوانده....خودت هم میدانی.
برای هر کس با هر اندازه عشق یا نفرت پشت آن در رازی بود.میان کلمات به دنبال سلیقه و میان ابیات به دنبال نبوغت گشتم.همه پنهان بود شاید در پس بی پرواییت.
میان اشعار لغزیده بودی و آغوش عریانت را باز کرده بودی برای ذهنهای در کف مانده‌ی بیمار.حمام داغ تعارف و کردی و دوشیزگی بدرود گفته.تصور قیافه عشاقت پس از نوشیدن این ابیات سکر آور خنده بر لبم می‌آورد !
اضافه‌ها مغلوب و ترکیبات مجعول .اوج هنرت این است ؟
این بیماری مسریست طفلک بیچاره‌ی من.آن یک رقیبت هم استادیست در بافتن کلمات پر معنی و جملات بی معنی .آن شاعر عاشق پیشه هم .قرصهایم را خورده ام ؟؟