در حیاط ساز و دهل زنان با حرارت مشغول نواختنند .چند نفر دستها را در هم حلقه کرده و مشغول رقص و پایکوبی هستند .چندی یکبار یکی از مدعووین به میدان رقص نزدیک میشود و اسکناس لوله شده ای را به عنوان شادباش به رقاصها یا ساز و دهل زنان میدهد.ساقدوشان داماد اصرار دارند که او را به میدان رقص بیاورند ولی موفق نمی شوند .یکی از میهمانان رو به داماد میگوید :« پاشو بیا وسط ماه داماد !مگه کشتی هات غرق شده جوون ؟! ناسلامتی امشب شب دامادیته !»بعد زیر لب چیزی زیر گوش داماد و ساقدوشها زمزمه میکند .ساقدوشها بلند میخندند ولی چهره ی داماد تغییری نمیکند .
به خاطر گریه و بی خوابی شبانه چشمان داماد سرخ و صورتش نزار به نظر میرسد .دختری که درون خانه به عنوان عروس نشسته را نمیشناسد .هیچ نمیخواهد که بشناسد .هیچ روزی در زندگیش به این اندازه زیر بار غم خم نشده . ولی این وصلت خواست قمر سلطان است .کیست که بتواند روی حرف قمر سلطان بانو حرفی بزند ؟!
* * * * *
به دور از شهر و هیاهوی خانه ی ماه قمر سلطان دخمه ی شمعون پیر در سکوت چندین و چند ساله ای فرو رفته است .فانوس به سختی قسمتی از کلبه را روشن کرده .سایه های پر رنگ و عمیق این سکوت را دو چندان کرده اند .در گوشه ای از کلبه تخت بلندی وجود دارد.اطراف آن روی میز چاقو ها و خنجر های مختلف بعضی نو بعضی زنگ زده چنگکهای مخصوص رسیمان و دیگر وسایل به چشم میخورد .
شمعون پیر در صندلی فرو رفته و چشمانش را بسته ولی کاملا هوشیار به نظر میرسد .مردم شهر خیلی از او گذشته اش نمیدانند .فقط بعضی ها میگویند که طبیب حاذقی بوده که سالها پیش همسرش سر زا رفته و از آن روز به بعد نوعی جنون به وی دست داده است .طبابت را کنار گذاشته و دور از مردم عادی به کارهای مرموزی مشغول شده .از اخته کردن اسب و الاغ و فروش گرد و دوا و ضماد به غریبه ها گذران زندگی میکند .مردم آن حوالی اصلا به او نزدیک نمیشوند .البته گاهی میهمانان خاصی هم دارد .زنانی از خانه های بد نام ویا دخترانی آبرو باخته که در تاریکی شب می ایند و در تاریکی شب هم میروند و موجودی که به تصورشان همچون هیولایی در وجودشان در حال رشد است را به دستان متبحر شمعون می سپارند و با باری سبکتر به بیغوله هایشان بر می گردند . همین میهمانان مرموز زندگی شمعون را بیشتر در وهم و تاریکی فرو میبرند .
در گوشه ی دیگری از کلبه قفس بزرگی قرار دارد که رو ی آن با پارچه ی سفید چرکی پوشیده شده .شایعات بسیاری در مورد این قفس و موجود داخل آن وجود دارد .بعضی ها میگویند که شمعون جنین های سقط شده را داخل این قفس می اندازد .صدای نفسهای سنگین این موجود را می توانی حس کنی . اگر جرات کنی و آن پارچه را از روی قفس برداری مار عظیم چمبره زده ای را میبینی که موی بر اندامت راست میکند . می دانی که او هم مانند صاحبش فقط ظاهر آرامی دارد و در پس آن ظاهر آرام ذهن هوشیار و منتظری خوابیده است .
امشب شمعون پیر میهمان مخصوصی دارد .وقتی با پشت خمیده با زور عصا آرام آرام به اینطرف و آنطرف کلبه میرود و وسایلش را آماده میکند یک لرزش خیلی خفیف در دستانش میبینی که نشان از هیجان او دارد .چشمان ریزش از پس ابروهای سفید و بلند و موهای ÷ولیده ی پیشانیش برق میزند .صدای پای اسبی از دور شنیده شد که با سرعت آمد و نزدیک کلبه ایستاد . سواری از اسب پیاده شد و در کلبه را به صدا درآورد ..
* * * * *
عاقد خطبه ی عقد را خوانده و رفته .خدمتکاران خانه در پی تدارک شام هستند . قمر سلطان به یاد عروسی خودش می افتد .دوازده سال جوانتر از حالا بود .عروسی او حال و هوای دیگری داشت . هفت شب و هفت روز مراسم داشتند .چون او تنها دختر خان بود .
داماد با همان قیافه ی ماتم زده فارق از هیاهوی اطرافش به پنجره ی اتاق چشم دوخته است .از پس پرده ی نازک قمر سلطان را میبیند که با شکوه خاص و زیبایی خیره کننده اش روی صندلی نشسته .گاهی با میهمانان یا عروس خوش و بش میکند گاهی به کلفتها امر و فرمان میدهد .اما غبار چهره و بغض گلوی قمر سلطان را به خوبی حس میکند .
میبیند که چون ماه به زیبایی میدرخشد دستها را گاهی صلیب وار روی سینه میگذارد و به آرامی بازو هایش را لمس میکند . میداند که بازوان قمر بانو درد میکند .شب گذشته چنان محکم در آغوشش کشیده بود که انگار میخواست او را له کند .می خواست چنان او را به خود نزدیک کند که هیچ چیز و هیچکس نتواند آن دو را از هم جدا کند .التماس کرده بود که این بازی را تمام کنند .هر دو از این شهر بروند و این کابوس را پشت سر بگذارند .به او گفته بود برای هزارمین بار که به خاطر بچه و وارث زن دیگر نمیخواهد .سید موسی خان چون کودکی در آغوش زن زیبایش قمربانو گریسته بود.
* * * * * *
شمعون لبخند خفیفش را از چهره پاک کرد آرام به سمت در رفت . وقتی در را باز کرد سوار با عجله وراد شد .با وجود بالاپوش تیره و گشاد و صورت پوشیده اش شمعون به سرعت او را شناخت .سید موسی بالاپوش را در آورد و به زمین انداخت و روبروی شمعون ایستاد .از نگاهش پیدا بود که در تصمیمش مصمم است . شمعون به او اشاره کرد .او هم پیراهنش را کند .شعله های زرد فانوس روی اندام جوانش به آرامی می رقصیدند .بند شلوارش را هم باز کرد و شلوارش به زمین افتاد .به سمت تخت بلند گوشه ی اتاق رفت . بغض گلویش را میفشرد .روی تخت دراز کشید .شمعون به کارهای خودش مشغول بود .با وسواس مایع سبز رنگی را در جام ریخت و به دست او داد تا بنوشد .مقداری ضماد را روی یک پارچه مالید و کنار دستش قرار داد.مچ هر دو پای جوان را محکم به تخت بست . چاقوی تیزی که قبلا بارها امتحانش کرده و برای این لحظه در نظر گرفته بود را نزدیک شعله برد و در حالی که با سید موسی خان حرف میزد به ارامی روی آتش میچرخاند .آن ماده ی سبز رنگ کم کم اثرش را نشان داد .صدای شمعون ابتدا نزدیک بود ولی کم کم دور و دورتر شد تا جایی که دیگر هیچ نشنید .
سید موسی خان خودش را میدید که در باغی پر از شکوفه های سیب میدود .شاخه های سفید و خیس به صورتش می خورند و او همچنان میدود تا به قمر سلطان که جایی در باغ منتظر اوست برسد .او را میبیند و از پشت در آغوشش میگیرد صورتش را در موهای او فرو میبرد و نفس میکشد ... صدای خنده ی شمعون را می شنود .صدا نزدیکتر و واضح تر می شود .صدای خنده ی شمعون را نزدیک صورتش میشنود ولی نمیتواند چشمهایش را باز کند .دوباره به خواب میرود . گاهی همراه قمر سلطان در باغ است گاهی در کلبه ی شمعون .شمعون را میبیند که سرتا پا خون الود است و بیضه های او را که بریده است در دست دارد . کنار قفس ایستاده .مار سفیدش تا انتها دهانش را باز کرده و چشمان ریزش از خوشی میدرخشد .
وقتی بیدار می شود سوزش بسیاری بین رانهایش حس میکند .به زور نیم خیز می شود و آن قسمت بدنش را نگاه میکند . با پارچه ی سفیدی پانسمان شده است .به نظر میرسد حوالی عصر باشد .نمیداند چند ساعت یا چند روز است که در آن کلبه خوابیده است . کلبه بینهایت ساکت به نظر میرسد .شمعون آنجا دیده نمی شود قفس هم غیبش زده .شمعون و همخانه اش برای همیشه آنجا را ترک کرده اند .