مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
یک نفس عمیق
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸  

ایستاده ام و با لبخند دور شدنش را نگاه میکنم که چون کودکی میخندد و یکی یکی و با دقت پلهای بین من و خودش را خراب میکند .

 بعد از مدتهاست که میتوانم نفسی به راحتی بکشم !