مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
آقا ملا
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢  

فرقی نمی‌کند عصر باشد یا علی‌الصلاه ظهر.فرقی نمی‌کند پاییز باشد یا چله‌ی تابستان .این اتاق کنج حیاط همیشه نیمه روشن و نمور است.مشتریان گه‌گاه می‌آیند و یک راست به این اتاق می‌روند. پیر‌مرد لاغر و مفنگی با شب کلاهی چرک و زیر شلواری پشت به پشتی داده و روی یک میز کوتاه مشغول نوشتن است.قلم را ابتدا در یک مرکب فرو می‌برد.چند کلمه عربی می‌نویسد.بعد قلم را در جوهر دیگری زده چند خط متقاطع ویا مدور رسم می‌کند.و باز به سراغ مرکب دیگر می‌رود. زنی با صورت پف آلود روبرویش نشسته .حدودا پنجاه ساله.چشمان گشاد شده‌اش برق می‌زند.یک جور شادی زیر پوستی را می‌شود از چهره‌اش خواند. پیر مرد پک عمیقی به سیگارش می‌زند و دود آنرا مدتی بین حلق و دماغ و دهنش پایین و بالا می‌کند و سپس به آرامی از تمام سوراخهای صورتش بیرون میدهد.چشمانش را کمی تنگ می کند و از پشت حلقه‌های دود می‌پرسد :گفتی اسم مادرش چی بود ؟ _ قمر تاج. قمر تاج را بالحن خاصی می‌گوید.انگار که گفته باشد مستراح یا افعی یا اژدها . _ چایتان را بفرمایید. زن خودش را جابجا می‌کند. _شما بفرمایید .من روزه‌ام.پیشواز رفتم اگه خدا قبول کنه. مرد توجهی نمی‌کند.پک دیگری به سیگارش می‌زند زن دوباره خودش را جابجا میکند.همینطور که حرف میزند گاهی وسط رانش را چنگی میزند انگار که خارانده باشد _خدا عمرت بده اقا ملا.یک جوری بنویسید که به خاک سیاه بشینه.از جلو نظر پسرم بیافته.به هفته نکشه این لکاته خانم رو طلاق بده که بره لای لنگ اون ننه پتیارش. دعایی بنویسید که روز خوش نبینه .یک چشمش اشک باشه یک چشمش خون.صبح تا شوم مثل مرغ سر‌کنده بال‌بال بزنه.به روزگار سگ کوچه حسرت بخوره.بچه حروم‌زادش تو شکمش تیکه‌تیکه بشه.سلاطون (سرطان) بگیره به حق فاطمه زهرا.... همینطور حرف میزند وحرف میزند و نفرین می‌کند ... _آره آقا ملا اگه کمی زودتر بنویسی من به نماز مسجد می‌رسم.آخه نماز به جماعت ثوابش بیشتره...(ادامه دارد..)