مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
خداوندا
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱  

دعا

خداوندا گم شده ام .خداوندا چشمانم نابیناست .خداوندا صدایم در حنجره خفه شده است .خداوندا دست و پایم از من فرمان نمیبرند ... مغزم ، قلبم ، روحم درد می کنند . تنها و گم شده و علیل و بی طاقت و گناهکارم .خداوندا پیش تو بندگان تو و وجدان خودم رو سیاهم .نجاتم بده .نمیدانم چگونه ولی راه را خودت نشانم بده .نور را به چشمنانم به قلبم بتابان .خداوندا نفسم را به سینه ام باز گردان .خداوندا کمکم کن تا با خدمت بی‌چشمداشت به خلق بار گناهم را اندکی سبک کنم .خداوندا زبانم را از دروغ و قضاوت نگهدار .راهم را نشانم بده و قدرت طی این راه را به من عطا کن .پروردگار مهربانم تنهایم نگذار ... تنهایم نگذار