مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
زمستان
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳  

  سرت را بالا بگیر چرا که سنگفرش خیابان چیزی جز خلطهای چرکین برای دیدن ندارد . بگذار دانه های برف روی گونه های داغت بنشینند .بگذار تنها دغدغه ات یافتن شیکترین پالتوی زمستانی و یک  رژلب با طعم انگور سیاه باشد .پاییز گذشت مثل کرخی موم داغ روی پوست قبل از یک هم آغوشی عمیق شبانه .بگذار زمستان را در آغوش بکشیم و گرمش کنیم قبل از آنکه خیلی دیر بشود .