خلاصه روزی نبود که دعای جماعت جهت عنایت خدا به او برای خارج شدن اش از این روال تخ.می زندگی اش تکرار نشه ؛تا اینکه یک روز توی همین پارک شهر ، لابلای همین ملت، ممد ، یکی از رفقای قدیمی و از دست رفته پسرک به همراه معشوقه اش از دور متوجه حضور او در پارک و صدای چندش آور سازش و حس ترحم مردم نسبت به زندگی نکبتی اش شدند.معشوقه ی ممد که تعریف پسرک و زندگی اسفبارش را از ممد شنیده بود و از آنجایی که با خدا رابطه ی نزدیکی داشت همراه با عامه ی مردم دست به دعا شد و خدا را تحت انرژی لایعقلی متوجه پسرک ساخت و رویش را به سمت او گردانید ... . هنوز معشوقه ی ممد دستهایش را از راز و نیاز پایین نکشیده بود که از لاو لوی جمعیت ،دختری با لپهای گلگون از اتبوس "ده - تهران " پیاده شد و بدون اینکه اطرافش را نگاه کنه ، مستقیم و سیخ ، به سمت پسرک ستار بدست رفت و بالاسرش ایستاد و شروع کرد به حرف زدن و گفت : «واو ... چه رمانتیک می زنی و شهوت آلود ...!» بعد دستش را به داخل کیفش برد و پاکت سیگار را در آورد و ادامه داد :«سیگار می کشی ؟» پسرک دست از ساز زدن کشید و سرش رو بلند کرد و متوجه دختر با لپهای گلگونش شد و با لکنتی حاصل از دستپاچگی جواب داد که : «مم...ممنون ...سی ...سی ...سیگار؟ م...من سیگاری نیس ...نیستم ولی الان دیگه حاضرم به خاطرتون وافور هم بکشم... » دختر لبخندی زد و کنار پسرک نشست و داستان زندگیش را شرح داد و گفت که از ده آمده و آنجا "گل خدیجه " صدایش میزدند که مترادفش در تهران می شود "پانته آ" ؛و از او خواست که همان مترادفش یعنی پانته آ صدایش کند ... و بعد قسم خورد که تا لحظه ی مرگ در کنار پسرک بماند و به صدای سازش گوش کند تا دوتایی ،باهم،خوشبختی را لمس کنند .جماعتی که در پارک شهر شاهد این ماجرا بودند ،این اتفاق را یک معجزه الهی قلمداد کردند و اشک ریزان و حمد و سوره خوان ،به سر و روی پسرک ریختند و هر کدام تکه ای از لباسش را کندند و با خود بردند !
چند وقتی گذشت و زندگی پسرک وارد فاز عشق شد! دیگه توی زندگی اش کمبودی حس نمیکرد ،چراکه دستهای پانته آ توی دستهاش بود و پیدا کرده بود کسی رو که به صدای سازش گوش بده و به به و چه چه کنه ... پسرک دیوار تنهایی رو از دور و برش خراب کرد و قاطی مردم شد .حالا دیگه نسبت به دوستای قدیمی اش کمبودی حس نمیکرد .سراغ تک تک رفقای از دست رفته اش رو گرفت و به نوبت پانته آ بدست رفت و به همه ی آنها سر زد تا اینکه نوبت رفیق چند ساله اش ممد رسید ...
از سه روز قبل با ممد هماهنگ کرده بود که با پانته آ به مهمانی او و معشوقه اش میروند ، و روز مهمانی ،پسرک که دست پانته آ را در دست خودش میدید ،بیش از پیش دچار فصاحت کلام شده بود و حتی گاهی اوقات بیانیه هم صادر میکرد ....معشوقه ی ممد برای اینکه با رفتار و گفتارش یک موقع سوتی نده که از گذشته ی پسرک خبرداره و خودش بوده که واسطه شده تا خدا او رو مورد لطف و عنایت و ترحم قرار بده ، آن روز در آن مهمانی زیاد صحبت نکرد و سعی کرد زیاد با آنها چشم تو چشم نشه یا اینکه به هر بهانه ای جمع رو ترک کنه ... اما پسرک که از هیچ کجای ماجرا با خبر نبود این رفتار معشوقه ی ممد رو نوعی بی احترامی به خودش بر شمرد و با توجه به اینکه باز هم با وجود پانته آ کلی به رابطه ی ممد و معشوقه اش حسادت میکرد ناچار زیر پای ممد نشست که حیف توست که خودت رو زنجیر این دختره کردی یک نگاهی به پرنده ها جهنده ها وکمی هم کبوترها بنداز که چه آزادانه پرواز می کنند وبه این سمت و آن سو و خاک بر سر تویی که رفیق مایی و آبروی ما را با این معشوقه ات بردی و ننگ مردان اجتماعی ! و ممد ساده به فکر فرو رفت که نکنه واقعا این پسره راست میگه ؟ نکنه آبروی هر مرد و نامردی رو برده،نکنه از هر پرنده وجهنده و حتی خزنده ای هم آزادیش کمتره ؟!...ممد توی همین افکار بود که پسرک شروع کرد به ساززدن و رید تو اعصاب جمع .ممد که شنیدن صدای ساز مزید بر علت شده بود که از کوره دربره ،از کوره در رفت !و از آنجایی که حدس میزد اگه به رفیق قدیمیش بگه ساز نزن،بس کن ،خفه شو،بهش بر بخوره همه ی ریدگی اعصابش رو رو سر معشوقه اش خالی کرد و سرش فریاد کشید که همین الان قلاده ام رو ول کن که از این به بعد آزاد و رها توی جنگل قاطی همین جماعت زندگی کنم....
از اون جریان سالها می گذره...مدتهاست که حوصله پانته آ هم از صدای ساز پسرک سر اومده.یکی از همین روزاست که اون هم بهش فحش ناموس بده و سمتش بره و بگه :«خیلی خوب میزنی ها...اما واسه چی میزنی؟» از طرف دیگه هم توی همون پارک مرکز شهر ،روی همون صندلی که پسرک مینشست و سالها توی تنهایی واسه خودش ساز میزد حالا این ممد بود که جایش را گرفته بودو در فکر چگونگی تشخیص فرشته از شیطان،رفیق از نا رفیق ،اَن از گوشت کوبیده...وارد فاز فلسفی زندگیش شده بود و از این راه موهای سرش را سپید میکرد...هیچ کس حتا سراغ ممد نمیرفت تا بهش بگه :« خیلی زندگی خوبی داشتی ها...اما چی شد که ریدی به زندگی ات ؟»