پتو را روی سرم میکشم و تلاش میکنم تا صدای اگزوز یک ماشین در سربالایی را ازگوشم خارج کنم.روی تخت غلط میزنم ولی باز هم همان صداها را میشنوم .صدای ماشینی که به یک سربالایی دچار شده و توان بالا رفتن ندارد.
دهانم خشک شده .دیگر حتی گوشی تلفن هم وسوسه ام نمیکند.اتاق آنقدر ساکت است که میخواهم بالا بیاورم .ولی صداها... صداهای شناور در مغزم... سربالایی !
کمی ترسیده ام .شاید زیادی به خودم خو کرده ام .فردا نقش سنگ روی سینه ام خالکوبی نخواهم کرد .شاید پیچکی خالکوبی کنم که به پهلوهایم بپیچد .نمیدانم چرا یاد بوته ی نسترن باغچه مان افتادم .حالا دیگر به اندازه ی یک درخت باید شده باشد والان فصل گل دادنش است .آبشاری از گلهای سرخابی رنگ ! بی خود نیست که اینقدر بهار را دوست دارم .فقط در بهار است که نسترن گل میدهد .
سالها بود که دلم باغچه نخواسته بود،غنچه نخواسته بود ، آبشار گل نخواسته بود .
شنها از زیر لاستیک سر میخورند .ماشین در سربالایی گاز میدهد و به سختی در حال بالا رفتن است.
اگر خیال بافی را فراموش کرده باشم چه ؟!اگر آرزوی قشنگی نمانده باشد چه ؟!باید از اول شروع کنم ؟ مشکل اینجاست که من فقط تا همینجا فکر کرده !
باید یک دنده پایین بیایم... معکوس ! شاید کمی خارج از برنامه باشد ولی حریف آن شیب سخت خواهد شد .
حالا ماشین را میبینم که سربالایی را پشت سر گذاشه است ./
