مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
شب
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٢  

به زور شعله‌های آتشی که افروخته‌ایم و دو طرفش روی دو تکه سنگ نشسته‌ایم می‌توانم صورتش را ببینم . همه جا خیلی تاریک است .شاید تا فرسنگها هیچکس نیست . صدای شغالها از فاصله‌ای نه چندان دور به گوش میرسد.
کمی ترسیده‌ام . دلم میخواهد آنطرف آتش بنشینم و خودم را به او بچسبانم .  اما از جایم تکان نمیخورم . از همانجایی که نشسته‌ام او را میبینم که چوب نیم‌سوخته‌ای بر میدارد و سیگارش را روشن می‌کند . هنگام روشن‌کردن سیگار چشمهایش را تنگ میکند  و به سیگارش پک میزند . این کار تمام زیبایی رقص شعله‌ها روی صورتش را به‌هم میریزد .
وقتی سیگار را از لبانش دور می کند و صدای شغالها برای لحظه‌ای قطع می شود ،فقط من می‌مانم وآن نگاه و آن رقص شعله‌ها .
از همان موقع که داشتیم چوب جمع می کردیم یا....نه ...قبل تر ...زمانی که راه می‌آمدیم تا به اینجا برسیم و یا حتی قبل تر از آن  ، او یک‌ریز حرف میزند و من گوش میکنم . اصلا عاشق اینم که راه برویم و او یک ریز حرف بزند ، چوب جمع کنیم و او یک‌ریز حرف بزند ، دور آتش بنشینیم و او یک‌ریز حرف بزند ، شغالها خفه شوند و او یک‌ریز حرف بزند.
با انگشتان بلندش سیگارش را می‌تکاند . کودکی از درون نگاهش به من لبخند میزند .
ناگهان حس می‌کنم سه نفریم ! چقدر این کودک را دوست دارم و چقدر از دیدن این کودک وحشت می‌کنم ...
دلم می‌خواهد به آن سمت آتش بروم و خودم را به او بچسبانم  . اما از همانجایی که نشسته‌ام تکان نمی‌خورم . سیگارش را خاموش می‌کند و ناگهان تمام قد می‌ایستد .ساکت شده است .دیگر یک‌ریز حرف نمیزند .می‌خواهد برود و چوب بیاورد .اصلا عاشق اینم که با هم راه برویم و با هم چوب جمع کنیم و او یک‌ریز حرف بزند .ولی او ساکت است و می‌خواهد تنها چوب جمع کند .

کودک نگاهش او را با خود می برد و هر دو در تاریکی گم میشوند .حالا او در تاریکی گم شده است و هر سه می‌دانیم که هرگز نخواهد آمد .صدای شغالها به گوش می‌رسد . منتظر کسی نمیشوم که آرام در تاریکی به من نزدیک شود و مرا در آغوش بگیرد و  هر دو با هم روی یک تکه سنگ در یک طرف آتش بنشینیم و نور شعله‌ها بر پیکر ما برقصد .

از روی تکه سنگ بلند می‌شوم . چند تکه چوب باقی‌مانده را روی آتش میگذارم و می‌روم . من هم در تاریکی گم می‌شوم ./

 


به یاد اردیبهشت ٨۶

به یاد اردیبهشت 86