مداد رنگی

داستان کوتاه-ادبی
 
سرگیجه
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦  

بعد از هشت ساعت که روی اعصاب همه پاتیناژ رفته بود وقتی داشت پاش رو از در بیرون می گذاشت یکی با کلافگی گفت : اَ اَ اَه ه ه ه...اینم خودشو چیز کرده ما رو چیز !یکی نیست بگه بابا اینقدر از چیز ایده«آلت» آویزون نشو اینهمه توهم و غرور هیچ چیز دنیا رو پاره نمیکنه جز چیز خودتو .پارانویا میدونی چیه ؟